نازنین حسین
با همه ی والزاریاتی که به خاطر درد پا داشتم دیروز آمدم سرکار
صبح داداشم منو رسوند دانشگاه
ظهر پیام دادم حسین جان آمد دنبالم و برگردوند خونه
نازنین رو هم با خودش آورده بود
وقتی بوسیدمش دلم رفت براش
چه قدر این دختر مهربون و دوست داشتنی هست
کاش بتونم ارتباط مادرانه ای باهاش برقرار کنم
و همدیگه رو دوست بداریم