روتین و نماز اول وقت

دیروز به دخترک قول داده بودم بعد دو ماه ببرمش استخر
توی محل کار رفتیم ماموریت
به ریس گفتم من از راه برم خونه ده دقیقه مانده رو توی خونه کار می کنم و گزارش می دم
به دو اومدم خونه ناهار رو خورده و نخورده
نشستم پای سیستم
دخترک هم هی به پر و پام می پیچید
گفتم یه کم صبر کن کار تموم بشه بعد بهت گوش می دم
رفت یه گوشه نشست و کارم که تموم شد امد
صحبتمون طول کشید
کمی استراحت و بعد ...
برق رفت ...

تا برق اومد و می خواستیم بدویم سمت اسانسور
ریس پیام داد گزارشتون نیاز به اصلاح داره...
خلاصه ....
تا رسیدیم به استخر اخرین سیانس هم ورودی اش تموم شده بود
ولی پذیرش به خاطر دخترک اجازه داد
رفتیم داخل باز برق رفت
توی تاریکی گفتم پیداش کردم بغلش کردم
گفتم نترسی ها من هستم


ده دقیق بعد گفت بریم کافه
رفتیم دو تا بستنی گرفتیم
ولی دیدم گرسنه به نظر می رسه و روش نمیشه بگه
براش کیک و چایی هم گرفتم
خیلی حال کرد

اومدیم بیرون
به دخترک گفتم منتظر می مونی من برم وضو بگیرم؟
وضو گرفتم ولی برای نماز جا نبود
به یکی از همکاران گفتم میشه ما رو تا جایی برسونی؟
گفت باشه
جلوی یکی از بخش ها که نماز خانه اش رو بلد بودم و درش باز بود گفتم نگه دار
به دخترک توضیح دادم
نماز اول وقت جزو روتینم باید حتما الان بخوانم

وارد نماز خانه که شدیم
دخترک گفت منم می خوام نماز بخوانم
گفتم مگه وضو داری؟
گفت : نه
اومدم بگم : تو مکلف هستی و نماز بی وضو نمیشه
که با خودم گفتم تو چه کاره ای
و دخترک گفت ولی خدایی که من می دونم اونقدر مهربون هست که قبول کنه

خلاصه نماز خوندیم دوتایی
و این نتیجه صبری بود که این روزها دارم تجربه می کنم
دعوت با مهربانی و عمل به جای دستور

بعد نماز دخترک روسریش رو تا کرد و گذاشت توی کیفش
بهش گفتم ولی من اگر جای تو بودم نمی ذاشتم نمازی رو که خوندم شیطان برداره برای خودش

بعد به زبان خودش دو تا ملک موکل اعمال رو براش توضیح داد م .....

تاتی تاتی کردن در راه خدا ( راه رفتنم ابتدایی

دیروز قرار بود بریم فیزیو تراپی
درست رد لحظه راه افتادن دخترک گفت می خوام برم حموم
تا اون از حموم بیاد اذان گفتن

تا نماز بخوانم و راه بیافتیم
بیمارستان دفتر و دستکش رو بسته بود و گفت فردا بیا
رفتیم حراجی برای دختر عمه اش ماگ خرید
دلش می خواست توی حراجی دور بزنیم
که نشد
چون من می خواستم مانتو بخرم
غر زد ولی چاره ای نبود
رفتیم سمت تولیدی مانتو
شلوووووغ بود اون طرف شهر و تا ده شب طول کشید
دو تا مانتو خریدم
حسین می خواست حساب کنه
جلوی دخترک نذاشتم
توی مانتو فروشی دخترک دوست مامانشو دید
رفت جلو احوالپرسی کرد
وقتی من صداش کردم
طرف فهمید من همسر پدرش هستم
ولی عکس العملی نشان نداد

موقع برگشتن دو تا بستنی خریدیم( حسین بستنی نمی خوره)
ولی حسین ناراحت شد ( برای اون چیزی نخریدیم)

درراه برگشت دخترک به هم ریخت
نمی دونم چرا
رفت توی اتاقش و ...
منم توسل کردم به حضرت ام البنین که حرکت نا مناسبیس نکنم
خدا رو شکر
چند دقیقه بعد خود اومد
به خیر گذشت

اعتماد به خدا

دیروز هوا خیلی گرم بود
همکاری که نزدیک خونه ما بود رفته بود
به خدا گفتم : یک رو برسون من رو ببره خونه
از اداره رفتم بیرون
برای هر ماشین گذری که دستبلنمد کردم نگه نداشت
با سرویس به سختی رفتم درب دانشگاه
تازه داشتم به خدا می گفتم : کسی نفرستادی منو ببره که
یکی جلو ترمز زد
همسایه مون بود
گفت اومدم استخر دیدم تعطیله
گفتم اره اطلاع رسانی شده بود که
گفت نمی دونستم ولی انگار خدا ما رو فرستاده دنبال شما

پ.ن :چیزی ته دلم گفتم به خدا اعتماد کن
پول اسنپ رو هم زدم به حساب دخترک

سبک زندگی

پریروز یکی خیلی سرزنشم کرد که
چرا این مدلی ازدواج کردی
مگه تو حمال اون اقا و بچه هاش هستی و....
انرژی منفیش تا مدتها در جانم بود

دیروز رفتیم باغ
طبق معمول برای بین راه من خرید کردم
دخترک کولاک کرد
دو تا چیپس و ویفر و بستنی و ....
677 تومن هزینه شد

تازه حسین هم دعوا کرد که چرا چیپس خریدی
من میگم هر از گاهی که میریم باغ اشکال نداره

به دخترک قول داده بودم
تو جمع کردن میوه کمکش کنم به حساب خدا
تا بتونه برای هر سبد 100 تومن از باباش بگیره که بعدا دبه کرد و گفت هر سبد 200
شرط این بود کلک نزنه

تا ظهر کمکش کردم بدون کلک 4 تا سبد جمع مکردیم دو تایی
بعد ناهار یک ساعت رفتم بخوابم
امد گفت شدم سبد 9
ازبقیه گرفته بود و عمه کمکش کرده بود
سبد ها رو نیمه پر کرده بود و تحویل داده بود
تمام موارد تفاهم نامه ر ا نقض کرده بود :)
همه هم میگن بچه است
هیچ کس فکر نمیکنه این سبک زندگیش میشه

پسر عموش گفت : دخترک باهوشه که ...
گفتم این هوش نیست
گفت : می دونم دغل بازی


همه تقریبا همچین نظری در مورد دخترک دارن
ولی به زبان نمیارن

بابا

دیشب خواب می دیدم پدرم برای دخترک خونه درختی درست می کنه
با هسته میوه ی ازگیل و نی
داشتم می رفتم بابام خدا بیامرز گفت: یواش برو زانوت درد نگیره

پ.ن: هر وقت کاری برای دخترک می کنم که خوشحال میشه
خواب پدرم رو میبینم

کاسبی با خدا

چند روز بود دخترک یک چیز خیلی گرون می خواست
هی چونه می زدم باهاش و زورم می آمد بخرم
دیروز یه هو فرصتی برای خرید پیش امد
دل رو زدم به دریا و دو تا خریدم
یکی برای اون و یکی برای خودم و چند میلیون خرج کردم

اومدم خونه تو اتاقش داشت بازی می کرد
گفتم بیا اینجا
وقتی اومد گفتم : فلانی فلان جنس رو اوده بود
کوکانه اش رو هم اورده بود
گفت خوب
گفتم برات خریدم
چشاش برق زد
بغلم کرد
گریه کرد
فشارم داد به خودشو گفت خیلی گرون بوده
گفتم اشکال نداره

گفتم خیلی خدا رو شکر می کنم که تو رو به من داده
دلم می خواست اونقدر پول داشتم که هر چی تو می خواستی
می تونستم برات بخرم
ولی خوب شرایط جنگیه و ....

تا شب هی تشکر می کرد
و هی یاد اوری که خیلی هزینه کردی

پ.ن : بعد از خرید خیلی ظیطان اومد سراغم که چرا هزینه بی خود کردی
این همه پول دادی
الان باید با اتوبوس بری
پول هاتو نگه می داشتی بریا خودت اسنپ می گرفتی ....


اسنب گرفتم دیر اومد
به یک رهگذر گفتم منو تا دم در می بری از اونجا اسنپ بگیرم؟
گفت مسیرت کجاست
گفتم خیابان ...
گفت می برمت
مجانی
خدا باهام حساب کرد

پسرک

پسرک دو تا امتحان داره
ساعت 11 و ساعت 2
به پدر زنگ زدم می گم
برو خونه
حواست بهش باشه
براش یه چیز شیرین سر راهت بخر
ناهار درست کن( نصف ناهار رو خودم درست کردم)
قبل امتحان گرسنه نباشه

واریز به بانک خدا ....

دیروز یک ساعت توی افتاب منتظر اتوبوس شدم
دیر رسیدم خونه
دمق شدم
دیدم اونها ناهار خوردن
بعد ناهار هم بلند شدن رفتن خوابیدن
دلم به حال خودم سوخت
ناهار خودرم سفره رو جمع کردم
ظرفها رو گذشاتم برای بعد رفتم خوابیدم
یکی دو ساعتی خوابیدم
بیدار شدم
غر غر دخترک شروع شد
که من توی خونه ام حوصله ام سر میره کسی با من بازی نمی کنه...
گفت کیک درست کنیم
با اینکه حوصله نداشتم نداشتم
گفتم باشه
مواد بهش دادم
خودم رفتم سراغ گاناش
دست اخر گفت من گاناش رو بریزم
یک لحظه حواسم نبود
گاناش رو چپه کرده بود توی مواد
کیک پف نکرد
ریختیم دور
حال دو تامون گرفته شد
پسرک هم مدام مسخره مان می کرد
کیک رو ریختیم توی زباله
به سختی شام درست کردم

دخترک خوابش نمی برد
رفتم کنارش خوابیدم
دست کشیدم به پشتش و نوازشش کردم
قران براش خوندم
تا ساعت 1 صبح
خوابش که برد اومدم اتاق خودمون
حالا خودم خوابم نمی برد
نمی دانم کی خوابم برد
بیدار شدم دیدم
نمازم قضا شده
و حالا حال دلم به شدت بد