چند روز بود دخترک یک چیز خیلی گرون می خواست
هی چونه می زدم باهاش و زورم می آمد بخرم
دیروز یه هو فرصتی برای خرید پیش امد
دل رو زدم به دریا و دو تا خریدم
یکی برای اون و یکی برای خودم و چند میلیون خرج کردم

اومدم خونه تو اتاقش داشت بازی می کرد
گفتم بیا اینجا
وقتی اومد گفتم : فلانی فلان جنس رو اوده بود
کوکانه اش رو هم اورده بود
گفت خوب
گفتم برات خریدم
چشاش برق زد
بغلم کرد
گریه کرد
فشارم داد به خودشو گفت خیلی گرون بوده
گفتم اشکال نداره

گفتم خیلی خدا رو شکر می کنم که تو رو به من داده
دلم می خواست اونقدر پول داشتم که هر چی تو می خواستی
می تونستم برات بخرم
ولی خوب شرایط جنگیه و ....

تا شب هی تشکر می کرد
و هی یاد اوری که خیلی هزینه کردی

پ.ن : بعد از خرید خیلی ظیطان اومد سراغم که چرا هزینه بی خود کردی
این همه پول دادی
الان باید با اتوبوس بری
پول هاتو نگه می داشتی بریا خودت اسنپ می گرفتی ....


اسنب گرفتم دیر اومد
به یک رهگذر گفتم منو تا دم در می بری از اونجا اسنپ بگیرم؟
گفت مسیرت کجاست
گفتم خیابان ...
گفت می برمت
مجانی
خدا باهام حساب کرد