سرقبر بابام

فردا بعد 9 ماه میریم شمال سر قبر بابام
برای اولین بار بعد متاهلی دارم خودم تنها میریم سفر
دلم برای حسین تنگ میشه
یک هفته خیلی زیاد برای ندیدنش

روزگار متاهلی

روز عرفه مثل هر سال تنهایی رفتم حرم امام رضا علیه السلام
حسین گرفتار بود ولی خوب بود که در ذهن و دلم حسین رو داشتم اگر چه کنارم نه
عید قربان بچه ها رفته بودند عروسی دختر خاله شان
فرصتی شد من هم رفتم خونه ی حسین
خونه اش پر از نور و انرژی بود و تمییز و مرتب
دلم می خواست در مورد خیلی چیزها حرف بزنم که فرصتش نشد
و شاید همین باعث شد شب دو باره کابوس ببینم
پ.ن: صبح رفتم کلاس بدنسازی و انرژی منفی کابوس دیشب رفت
پ.ن: حسین به شکمم گیر میده حالم گرفته میشه ...

روز مرگی های ما

دیروز به هوای وقت گرفتن برای سبحان امدم دانشگاه
و چه برکتی داشت روز
وقت گرفتم در عین شلوغی تایم ها موقع امتحانات
واقعا لطف کردند همان وقت دور را هم برای بچه ام دادند
البته شب با دکتر صحبت و شد جلو افتاد خدا رو شکر

مشکل یکی از بچه ها که فکرش را نمی کردم راه حلی داشته باشه یک مرحله جلو رفت
خودم باورم نمیشد وقتی زنگ زدم طلفک کلی تشکر کرد و گفت : فکر میکنی حل بشه؟
گفتم : بچه ام من تا همین جا هم فکر نمیکردم جلو بره و بشه بردش توی کمسیون موارد خاص
توکل به خدا...

اخر وقت کیس مداخله و افکار خود کشی داشتیم
به خیر گذشت و بچه مردم را بعد از کلی دنگ و فنگ تحویل تیم مداخله در بحران و در نهایت تحویل خانواده دادیم

بعد همه ی این داستان ها
له و لورده رفتم خونه
حسین مهمانم بود
پلوی که پخته بودم نمکش کم بود
طفلک حسین هم از خیلی چیزها حالش گرفته و مهمتر از همه حال بد سبحان بعد از اعلام نتایج مرحله اول کنکور
و یه کم از خودش

پ.ن
چه قدر خوبه که آدم ها در شرایط این طوری یک آغوش امن داشته باشند

رمانتیک بازی مادر

ساعت 7 صبح رسیده گرگان
یک راست رفته سر مزار
از اونجا زنگ زده و میگه : سرقبر باباتم بیا فاتحه بخوان
یعنی مثل مامان من هیچ کجا یافت می نشود

هر چه پیش آید خوش است

امروز را تصمیم داشتم مرخصی بگیرم یه کم بیشتر بخوابم
و یه کم بیشتر با حسین وقت بگذرانیم
دیشب پیام داد برای سبحان وقت مشاوره بگیرم
چون توضیحاتش نیاز به حضور داشت
صبح آمدم دانشگاه
دیدم آمدم چه کاری مرخصی بگیرم
برای سبحان جان وقت گرفتم
روز خیلی خوبی بود در دانشگاه
پ.ن : زندگی همین روز مره گی های پیش بینی نشده است
پ.ن: اینکه آمدم و کار یکی از بچه ها هم راه افتاد که فکرش را نمیکردم
برکت این روز بود

تولد حسین

دیروز تولد حسین بود
اولین تولد همسر بعد متاهلی
دیروز گفتم کادو و تبریک طلبت به خاطر شهادت امام جواد علیه السلام
امروز رفتم پک کمر بند خریدم براش
مبارکش باشه
به خوشی ان شا الله

دلتنگی

تجربه سختی بود
دو روز که حسین رفته بود سفر
اونم یه هویی و بی خبر
و من دو روز خبر نداشتم ازش
خیلی دلم رو گذاشتم جای مادرای شهدای مفقود الاثر و براشون زار زدم

پ.ن: اولین گریه دوران متاهلی
چی جریمه اش کنم خوبه؟

سفر2

علی رغم میل زیاد به سفر و دلتنگی برای مزار بابا
از خیر سفر گذشتم
دلم نیامد حسین را تنها بگذارم
به خصوص الان که نزدیک چهلم مادرش است
و حسابی دلتنگ
بعد نماز صبح خوابم نبرد
دیدم پیام داده
و کلی گفتگوی مجازی
و چه خوب که نرفتم سفر( چون اونجا اینترنت و آنتن و اینا نداره و....)

سفر

داداش داره میره سفر
حسین اولش گفت : نرو
ولی وقتی گفتم سفر لازمم
گفت : برو بعدا زیاد همدیگه رو میبینیم

پ.ن: شد 160 ساعت که ندیدمش

دلتنگی

در یک قدمی حسین
دلم تنگ شده
و 136 ساعته که ندیدمش

غیر حالنا الی حسن حالک

یعن پروردگارا حال بد ما را به حال خوب خودت تغییر بده
دیروز حسین حالش گرفته بود
من هم همین طور
صبح به گرمی هر روز نگذشت
ظهر که خودم بهتر شدم پیام دادم چه طوری
گفت حالم گرفته است
و حرف پشت حرف
تا شب ....
چه قدر خوبه که آدم یکی رو داشته باشه
چنین وقتهایی باهاش حرف بزنه