دیروز حالم گرفته بود توی اداره دو ساعت مانده به اخر وقت زنگ زدم حسین
گفت من بیرونم و دخترک خانه است
مرخصی گرفتم رفتم خونه
توی راه بستنی هم خریدم
بچه ها خوشحال شدند
عصر دخترک پیله کرد بریم ارایشگاه جای خونه مادرم برای کوتاه کردن موهاش
ظهر نذاشت بخوابم از بس اومد و گفت کی میریم و ...
موقع رفتن در دقیقه 90 برق رفت
با اسنپ رفتیم
بعدش رفتیم خونه مامانم
اونا داشتن می رفتن مهمانی
دخترک پیله که ما هم بریم
نرفتیم
پدر دیر اومد دنبالمون
سر راه رفتیم دنبال پسرک
ساعت 10 شب رسیدیم خونه
لباس در نیاورده رفتم اشپزخونه
یه چیز حاضری که یک ساعت سر پا بودم پاس گاز درست کردم
دست اخر پسرک گفت : شام مزخرفی بود
گفتم: تو خودت توی لیست غذا این رو قبول کرده بودی
من یک ساعت پای گاز بودم
این طور نگو....
پ.ن : روز سختی بود خیلی انرژم ازم گرفت
هنوز خسته ام