کاش راه گریزی بود

دیروز دخترک رفته بود با دختر عمه اش استخر
شب هم با دخترهای عمویش و عمه اش خانه پدر بزرگ مانده بود
حسین هم رفته بود دکتر ساعت 9 و نیم امد
و من تنها بودم
دلم گرفته بود
سعی کردم عکس العملی نشان ندهم
ولی نشد
شب خیلی بدی بود
الان هم دلم پر از اندوه است

گاهی سری به سوی آسمان

دخترک و پدر رفته بودند نزدیک خونه کاریانجامبدن و برگردن
زنگ زده میگه زود و تند و سریع بگو میایی بریم با عمه و ... پارک
خوب دلم می خواست برم
داشتم فکر می کردم
گفت : دور میدونیم زود بگو تکلیفمونو بدونیم
گفتم برید
و تمام احساس های طرد دنیا امد سراغم
باز تنها شدم
نشستم دو ساعتی برای خودم کاردستی درست کردم
بعد پاشدم شام درست کردم و..
طول کشید تا اروم شدم
اونها که امدند خدا رو شکراروم بودم
یادم باشه خدا کمک کرد .....

حال دل من

پیرو پست قبلی
دیروز بعد از اداره زنگ زدم به حسین و رفتم خونه مادرم
یه کم خوابیدم
یه کار کوچولو برای مادرو خواهرم انجام دادم

زن دایی و دختر دایی جانم که اونجامهمان بودن رو دیدم
با حال خوبی برگشتم خونه
دخترک کادرستی درست کرده بود
کار جدیدی که به تقلید از من داره انجام میده
باعث شده کمتر بره توی گوشی

باید سعی کنم
بیشتر و بهتر براش وقت بزارم

دیشب خیلی بد خو.ابیدم
ولی بعد نمازش خوب بود
خدا رو شکر

تاثیر حال من در خانواده

دارم سعی می کنم

حال خودم را خوب کنم
همیشه حال خانواده به حال مادر بستگی دارد
تلاش می کنم
حالم را خوب کنم
تا حال خوب به خانه تزریق شود
ولی.....

سختی های  متاهلی به شکل خاص

دیروز توی اداره دخترک زنگ زد و گفت : حوصله ام سر رفته قیچی دالبرت رو بردارم کاردستی درست کنم
به هم ریختم
احساس ابیوز شدن داشتم
احساس می کردم تنها دلخوشیم رو داره ازم می گیره
تا رسیدم خونه جانم به لبم رسید
دیدم سفر پهم کردن و ناهار خوردن ( اگر ده دقیقه صبر می کردن منم میرسیدم)
یک بار دیگه احساس طرد شدن بهم دست داد
رفتم اتاق لباس عوض کنم
هی صلوات فرستادم و توسل کردم گفتم خدا کمک کن
حسین صدا زد : ناهار بکشم برات؟ گفتم لباس عوض کنم میام
طول کشید
دخترک اومد و کاردستی اش رو ناشنم داد
ایده جدید به کار برده بود
عکس الاعمل خوبی نشان دادم

حسین گفت عصر جایی کار دارم شما هستی خونه؟
وقتی اینجوری میگه یعنی یمون
گفتم اره

به دخترک گفت : اونم گفت ببینم چی میشه
خوابیدم و وقتی بیدار شدم دیدم دو تایی رفتن
پسرک هم با من حرف نمیزنه
یعنی در حد ضرورت اگر سوالی بپرسم جواب میده
خیلی بهم سخت گفت ( الانم که دارم می نویسم اشکام جاری هست)
شام و ناهار امروز رو درست کردم
دیر امدن و من یک کم نون و پنیر خوردم
وقتی امدن
چای ریختم و سفره انداختنم ( حسین سعی کرد ارتباط بگیره ولی من خیلی سرد بودم )
بعدش رفتم بخوابم
دخترک اومد : برام کتاب بخونه
ولی اصلا حوصله اش رو نداشتم

صبح بعد نماز در اتاق رو بسته بودم
حسین امد ولی هیچ دیالوگ و حسی بین مون رد وبدل نشد

روتین و نماز اول وقت

دیروز به دخترک قول داده بودم بعد دو ماه ببرمش استخر
توی محل کار رفتیم ماموریت
به ریس گفتم من از راه برم خونه ده دقیقه مانده رو توی خونه کار می کنم و گزارش می دم
به دو اومدم خونه ناهار رو خورده و نخورده
نشستم پای سیستم
دخترک هم هی به پر و پام می پیچید
گفتم یه کم صبر کن کار تموم بشه بعد بهت گوش می دم
رفت یه گوشه نشست و کارم که تموم شد امد
صحبتمون طول کشید
کمی استراحت و بعد ...
برق رفت ...

تا برق اومد و می خواستیم بدویم سمت اسانسور
ریس پیام داد گزارشتون نیاز به اصلاح داره...
خلاصه ....
تا رسیدیم به استخر اخرین سیانس هم ورودی اش تموم شده بود
ولی پذیرش به خاطر دخترک اجازه داد
رفتیم داخل باز برق رفت
توی تاریکی گفتم پیداش کردم بغلش کردم
گفتم نترسی ها من هستم


ده دقیق بعد گفت بریم کافه
رفتیم دو تا بستنی گرفتیم
ولی دیدم گرسنه به نظر می رسه و روش نمیشه بگه
براش کیک و چایی هم گرفتم
خیلی حال کرد

اومدیم بیرون
به دخترک گفتم منتظر می مونی من برم وضو بگیرم؟
وضو گرفتم ولی برای نماز جا نبود
به یکی از همکاران گفتم میشه ما رو تا جایی برسونی؟
گفت باشه
جلوی یکی از بخش ها که نماز خانه اش رو بلد بودم و درش باز بود گفتم نگه دار
به دخترک توضیح دادم
نماز اول وقت جزو روتینم باید حتما الان بخوانم

وارد نماز خانه که شدیم
دخترک گفت منم می خوام نماز بخوانم
گفتم مگه وضو داری؟
گفت : نه
اومدم بگم : تو مکلف هستی و نماز بی وضو نمیشه
که با خودم گفتم تو چه کاره ای
و دخترک گفت ولی خدایی که من می دونم اونقدر مهربون هست که قبول کنه

خلاصه نماز خوندیم دوتایی
و این نتیجه صبری بود که این روزها دارم تجربه می کنم
دعوت با مهربانی و عمل به جای دستور

بعد نماز دخترک روسریش رو تا کرد و گذاشت توی کیفش
بهش گفتم ولی من اگر جای تو بودم نمی ذاشتم نمازی رو که خوندم شیطان برداره برای خودش

بعد به زبان خودش دو تا ملک موکل اعمال رو براش توضیح داد م .....

روتین

دیروز برای خودم روتین نوشتم
یک ساعت در روز وقت مفید برای دخترک
ظهر ناهار درست نکرده بودم
پسرک سفارش داد
تا بیاد طول می کشید
دخترک گفت می خوام با چرخ خیاطی کار کنم
خسته بودم و کار داشتم و ...

خدا گفت: اینم روتین اولت بسم الله الرحمن الرحیم ببینم چه می کنی
هیچی دیگه
موافقت و اموزش و صبر و حوصله و...
وسط کارش ناهار اومد
ول کرد رفت
بعد ناهار صداش زدم اومد جمع کرد ولی نانصفه
منم نتونستم جمع کنم
بی خیال شدم


شب اومده می گه برای خودم روتین نوشتم

حلقه ازدواج قبلی

دیشب وقتی رسیدیم خونه
دخترک زو.د پیاده شد و رفت بالا
در اتاقش رو بست و....
چند دقیقه بعد اومد بیرون و با پدرش رفتن توی اتاق
از توی یک کیف
حلقه ازدواج مادرش رو در اورد و دستش کرد
هی جلوی پدرش جولان داد
اومد سمتم و در مورد قیمت حلقه
و با ارثی که از مادربزرگش می رسه می خواد حلقه رو بخره کلی حرف زد
تحمل کردن حرفهاش و ... خیلی سخت بود
خدا ولی کمک کرد که تحمل کنم

گاهی هم لباس های مادرش رو می پوشه و ...

تاتی تاتی کردن در راه خدا ( راه رفتنم ابتدایی

دیروز قرار بود بریم فیزیو تراپی
درست رد لحظه راه افتادن دخترک گفت می خوام برم حموم
تا اون از حموم بیاد اذان گفتن

تا نماز بخوانم و راه بیافتیم
بیمارستان دفتر و دستکش رو بسته بود و گفت فردا بیا
رفتیم حراجی برای دختر عمه اش ماگ خرید
دلش می خواست توی حراجی دور بزنیم
که نشد
چون من می خواستم مانتو بخرم
غر زد ولی چاره ای نبود
رفتیم سمت تولیدی مانتو
شلوووووغ بود اون طرف شهر و تا ده شب طول کشید
دو تا مانتو خریدم
حسین می خواست حساب کنه
جلوی دخترک نذاشتم
توی مانتو فروشی دخترک دوست مامانشو دید
رفت جلو احوالپرسی کرد
وقتی من صداش کردم
طرف فهمید من همسر پدرش هستم
ولی عکس العملی نشان نداد

موقع برگشتن دو تا بستنی خریدیم( حسین بستنی نمی خوره)
ولی حسین ناراحت شد ( برای اون چیزی نخریدیم)

درراه برگشت دخترک به هم ریخت
نمی دونم چرا
رفت توی اتاقش و ...
منم توسل کردم به حضرت ام البنین که حرکت نا مناسبیس نکنم
خدا رو شکر
چند دقیقه بعد خود اومد
به خیر گذشت

من برگشتم :)

مدتی نبودم
در این مدت یک مسافرت چند روزه رفتیم با پسرک و دخترک و پدر و پسر جان( پسر بزرگ همسرم ) و عروس خانم
یک هفته مریض شدم و و دخترک خیلی هوامو داشت
توی مسافرت یک چالش خیلی بزرگ داشتیم که من تصمیم گرفتم عطای این زندگی رو به لقایش ببخشم و برگردم به دوران تنهایی
دخترک از این ماجرا خیلی متاثر شد
پدر قول داد درستش می کنه ولی خیلی کار موثری نکرد ( کاری کرد ولی موثر نبود)

پ.ن : نیاز دارم به آغوش خدا برگردم تا دوباره مهرابن باشم

....

دیروز جلسه مشاوره داشتیم
دخترک هم بود
برنامه طبق پیش بینی پیش نرفت

یک تایم کوتاه تنها بودیم
دخترک پشت در اتاق بود
بعد اومد تو ....

پ.ن: خدا به همان تایم کوتاه برکت داد
نتیجه اش خوب بود

تولد بدون متولد

امروز تولد دوستی هست که بهش خیلی مدیونم
دیروز زنگ زدم بهش که عصر بیا بریم بیرون (ماست بستنی)
به دخترک قول داده بودم یک بار ببرمش اونجا
گفتم با یک تیر دو تا نشان
از اداره که رفتیم خونه
بعد زنگ به فاطمه وقرار
رفتم که یه کم بخوابم تا موقعی که فاطمه میاد
دخترک هی اومد و رفت نذاشت بخوابم
تا چشمم گرم میشد می آمد که .....
ساعت 6 قرامون بود
از ساعت 5 دخترک آماده و ....
5 دقیقه مانده به 6 گوشی را برداشتم دیدم
ساعت 4 فاطمه پیام داده که حالم بد شده نمیام
دخترک دمغ و...
گفتم اشکال نداره دو تایی میریم
دو تایی رفتیم و تولد فاطمه رو بدون خودش جشن گرفتیم
موقع برگشتن کلی باهم صحبت کردیم


پ.ن : به خاطر کم خوابی سر درد شدم
و امروز صبح خواب موندم
ولی خدا کمک کرد دیر نرسیدم اداره

کاسه داغ تر از آش

پسرک برای مهمان شدن به دانشگاه
باید معدل خاصی رو کسب کنه
هی پیگیر کارش هستم
همکارم میگه بزار خودش زنگ بزنه
باز دلم وای نایستاد امروز زنگ زدم
نصف کار پیش رفت
نصفش رو پیام دادم خودش انجام بده


پ.ن: این نسل عجیبن هی باید دنبالشون راه بیافتی
مثل پسرک ان تا دانشجوی دیگه هم هستن
که همین داستان رو داریم مدا باهاشون

استمداد

چند روزی هست که سخت می گذره
برای حسین
حال خودم هم بد هست از این موضوع
ولی کاری از دستم بر نمیاد
انگار ذهن و دل و دستم قفل شده
خدایا کمک کن
به حق ام البنین سلام الله علیها مادر عباس علیه السلام

باید بخواهد و گرنه...

حسین رفته شهرستان
چون امکان اوردن دخترک به اداره نیست
دخترک رو برده گذاشته خونه عمه
فرصت خوبی بود برای سر کردن با پسرک و ...
گفتم یک لیوان برنج توی پلو پز اماده بزار
ظهر غذا میگیرم میرم خونه با هم می خوریم
زنگ زدم که گذاشتی؟
میگه پسرک گفته : من نیستم میرم خونه خاله ام
من هم میرم خونه مادرم
فرصت خوبی برای استراحت

یادت باشد در هر ارتباطی تو فقط 50 درصد ماجرایی
اگر ان 50 درصد اوکی نبود
خودت را سرزنش نکن
از فرصت استفاده کن

تربیت کار سختی است

دیروز حالم گرفته بود توی اداره دو ساعت مانده به اخر وقت زنگ زدم حسین
گفت من بیرونم و دخترک خانه است
مرخصی گرفتم رفتم خونه
توی راه بستنی هم خریدم
بچه ها خوشحال شدند

عصر دخترک پیله کرد بریم ارایشگاه جای خونه مادرم برای کوتاه کردن موهاش
ظهر نذاشت بخوابم از بس اومد و گفت کی میریم و ...
موقع رفتن در دقیقه 90 برق رفت
با اسنپ رفتیم
بعدش رفتیم خونه مامانم
اونا داشتن می رفتن مهمانی
دخترک پیله که ما هم بریم
نرفتیم
پدر دیر اومد دنبالمون
سر راه رفتیم دنبال پسرک

ساعت 10 شب رسیدیم خونه
لباس در نیاورده رفتم اشپزخونه
یه چیز حاضری که یک ساعت سر پا بودم پاس گاز درست کردم
دست اخر پسرک گفت : شام مزخرفی بود
گفتم: تو خودت توی لیست غذا این رو قبول کرده بودی
من یک ساعت پای گاز بودم

این طور نگو....

پ.ن : روز سختی بود خیلی انرژم ازم گرفت
هنوز خسته ام

خدایا منو بغل کن

نامه زدم به کارشناس مسئولم
میگم جوابشو بده
میگه : خوب شد تو خدا نشدی
وگرنه ما مجبور می شدیم در لحظه جوابت رو بدیم بیچاره می شدیم
ریس هم حرفش رو ادامه می ده که : خیلی عجولند ایشون و.....

پ.ن : به دلیل بنایی در اداره همه ی کار کنان در یک اتاق و پشت یک میز گرد بزرگ نشستیم

من بدم

صبح خوبی نبود
نشد که بشه
خسته ام از خواب صبحگاهی


توی اداره نامه رو خوانده نخوانده هی سوال می پرسم
ریس میگه : خیلی عجولی ها

ناهاری که درست کردم نصفه نیمه بوده
هویج و زرشک باید تف می دادم یادم رفته
صبح هم نشد

به مادرم دیروز زنگ نزدم

اتاقم در اداره رو دادن به یک نفر دیگه و اتاق اون رو دادن به من
بدترین اتاق رو با بهترین اتاق عوض کردن

دائما دارم پالس تو بدی دریافت می کنم
فرزندی بد
همسر بد
مادر( نامادری بد)
کارمند بد

از این من بد خوشم نمیاد
دلم می خواد سرش رو بکوبم به دیوار

لیست غذایی

یک لیست شام و ناهار تهیه کردم به صورت ماهانه
قرار شد هر کس انتخاب های خودش رو بنویسه
داستانی شد
خدا کنه به مرحله اجرا برسته

ولخرجی دو

پنجشنبه رفتیم مشاوره
همزمان دخترک هم مشاوره داشت
چون جلسه ما طول کشید
دخترک قهر و ... که من معطل شدم
بعدش رفتیم خونه مامانم
اونجا هم کسی نبود
گفت حوصله ام سر میره..
رفتم خونه خواهرم
یک خواهر دیگرم هم با بچه اش اومد
دیگه واویلا شد تا عصر اونجا موندیم
عصر رفتیم سر خاک مادر حسین و بعد هم خونه باباش و....
11 شب رسیدیم خونه
برای دخترک بستنی خریدیم

پ.ن: دخترک سه تا وسیله که نیاز نداره خرید . منم تحت تاثیر جو و اون یک وسیله
البته نیاز داریم ولی وسیله قبلی هنوز تموم نشده
حالم بد شد

ولخرجی

دیشب دخترک بهانه گیر بود که توی خونه حوصله ام سر رفته و ....
گفت بریم حراجی برای تماشا ولی چیزی نخریم
منم ساده
گفتم باشه و رفتیم
هیچ چی دیگه یک میلیون هزینه شد
یک دمپایی فقط برداشت 400 تومن
اولش گفتم نه
ولی اخرش دلم نیامد
اونم نقطه ضعف منو فهمیده
ولی بعدش حالم خیلی بد شد
اونقدر حالم بد بود
که نمی تونستم هزینه رو بزنم به حساب خدا و بزارم تو بانک خدا

دلم گرفته الان

کاش حرف بزنیم گاهی

پسرک این روزها همش متلک میگه
دیروز بعد ناهار که پیشنهاد اون بود
و پدر درست کرده بود
مدام می گفت از قیمه و مرغ راحت شدیم...
سیستمش این طوریه کلا

وقتی دلخوره به جای حرف زدن و توضیح خواستن و توضیح دادن
کناره گیری می کنه و ....
دلم شکست
فعلا عکس العملی نشون ندادم

قصه گویی

دیروز از اداره که رفتم دخترک همچنان سرد بود رفتارش
ناهار رو اونها درست کرده بودند
سفره پهن بود
و داشتن ناهار می خوردن
منم رفتم نشستم سر سفره
بعد ناهار خوابیدیم
پدر رفت جایی
دخترک از اتاقش بیرون نیامد
منم کارهای عقب افتاده رو انجام دادم
بالاخره دخترک از اتاق اومد بیرون
گفت حوصله ام سر رفته
گفتم یک تلفن بزنم واجبه بعد فکر کنیم باهم ببینیم چه گنیم
رفت توی اتاقش و در رو بست
پدر امد
کمی بعد دخترک از اتاق اومد بیرون و با پدر رفتن پشت بام بازی
دلم گرفته بود از تنهایی
رفتم حموم رو شستم و شام گذاشتم
بعد شام
دخترک دوباره رفت اتاقش
دیدم دیگه ....
رفتم اتاقش یه کم پشتش رو ماساژ دادم
براش قصه گفتم
خوابید
منم اومدم اتاق و خوابیدم ...


اعتماد به خدا

دیروز هوا خیلی گرم بود
همکاری که نزدیک خونه ما بود رفته بود
به خدا گفتم : یک رو برسون من رو ببره خونه
از اداره رفتم بیرون
برای هر ماشین گذری که دستبلنمد کردم نگه نداشت
با سرویس به سختی رفتم درب دانشگاه
تازه داشتم به خدا می گفتم : کسی نفرستادی منو ببره که
یکی جلو ترمز زد
همسایه مون بود
گفت اومدم استخر دیدم تعطیله
گفتم اره اطلاع رسانی شده بود که
گفت نمی دونستم ولی انگار خدا ما رو فرستاده دنبال شما

پ.ن :چیزی ته دلم گفتم به خدا اعتماد کن
پول اسنپ رو هم زدم به حساب دخترک

صبر سخت

دیروز رسیدم خونه دیدم دخترک نیست( رفته بود خونه عمه اش)
پسرک هم مریض توی اتاق خودش بود
بساط ناهار رو چیدم
ناهار خوردیم
پسرک و پدر رفتن خوابیدن
من توی اشپزخونه کمی کار کردم
بعد رفتم چرتی زدم
بیدار شدم زردآلوهایی که از باغ اورده بودم و تو شکر خیسانده بودم مربا کردم
برای پسرک سوپ شیر گذاشتم
میوه شستم براشون گذاشتم روی میز
کمی هم تمیز کاری کردم
خیلی خوابم می آمد
ولی گفتم صبر کنم دخترک رو ببینم بعد بخوابم
به سختی بیدار موندم
دخترک آمد ولی خیلی سرد برخورد کرد
اومدم ببوسمش گفت : برو کنار خوابم میاد
دلم شکست
ولی به روی خودم نیاوردم
شب به خیر گفتم و رفتم بخوابم
حسین هم نیامد
حتی بعد نماز صبح
به جاش دیشب بیشتر از بقیه شبها خوابیدم
خدایا شکرت

نوازش کلامی

پیامک داده
کی رفتی عشقم
حال دلم رو خیلی خوب کرد
هزار برابر اینکه بیدار می شد و منو می رسوند
پ.ن: کاش ادم های می دونستن چه چیزی به طرف مقابلشون حال خوب هدیه میده

پ.ن 2زبان عشق من و حسین با هم فرق داره
اون خدمت کردن رو عشق می دونه
من نوازش کلامی رو

خستگی

این روزها خستگی باعث شده از وظیفه اصلی غافل بشم
به حسین کمتر رسیدم
الهی بگردم
هیچ چی هم نگفته

باید جبران کنم

لواشک ها البالو

یک سینی لواشک البالو درست کرده بودم
چند روز توی تراس بوده
صبح موقع اومدن به اداره به دخترک گفتم بیارشون توی خونه
ظهر برگشتم دیدم
70درصدش رو خورده

بچه سردی می کنه .....

خوشحالم که خدا توان داده درست کنم بزارم
و بچه هام بخورن
نوش جونشون

رعایت اعتدال :)

یک کاسه البالو گذشاته بودم فریزر که یخ بزنه بخوریم
اومدم دیدم ظرف خالی توی سینک هست
پسرک همه رو خورده بود
و سردیش کرده و مریض شده
البته ویروسی هم شده انگار

مادرانگی

دیروز با یک ساعت پاس اومدم اداره
و شبش کم خوابیده بودم
بعد از اداره مصتقیم و زود رفتم خونه کلی کار داشتم
بعد ناهار و استراحت
رفتیم چند جا( خونه دایی و مادر و خواهرم که از کربلا امده بودند)
و باید زود هم بر می گشتیم که پسر در خانه بود و حال ندار
راضی کردن دخترک برای رفتن از خونه خواهرم که دختری هم سن خودش داره مکافاتی هست
تا رسیدیم خونه
برای پسرک که هنوز خواب بود دم نوش دستوری خواهرم رو درست کردم
همزمان شام بارگذاشتم( عدسی که برای پسرک خوب بود)
همزمان مربای البالو بار گذاشتم
همزمان زرد الوها رو اماده می کردم برای مربا و قیسی کردن

در تمام این امور دخترک هم ناخنی می زد
و چه خوب بود حضورش در کنارم
چه حسی خوبی می داد
قربونش برم خیلی کمک کرد
برای چیدن سفره
مراقبت از شام که نسوزه ( خود هم زدن و نمک و ادویه زدن خیلی کار هست)
برای شستن ظرفها و ...

پ.ن: دلم می خواهد دستت را ببوسم خدای جان و مهربان من
پ.ن 2 : گمانم دعای مادرم زیر قبه امام حسین علیه السلام اثر کرده
مادرم برا دخترک انگشتر خریده بود ...اونم عاشق این چیزاااااا