باران

یا حسین
باران
نام دیگر توست
در وادی عطش
مرا
و روح تشنه ام را دریاب
می دانی که
به باران نگاهت
چه قدر محتاج است
این کویر تفتیده دل من

برکت در تلاش

امروز تلاش کردم
خوب بود

شادی به برکت باران
صبح خوبی بود
نماز صبح چسبید
دیر رسیدم اداره ولی عیب نداره
پیام ها هم خوب بود ...
خدا برکت بیشتری بدهد به تلاش

تو می خواهم حسین جانم

سلام حسین فاطمه علیه السلام
می دانی چه قدر دلم برات تنگ است
برای هوای بارانی بین الحرمینت
برای تکرار مداوم نام قشنگت با شور و هیجان
حسین حسین حسین
هیچ دانی دلم از خدا چه می خواهد
بی پرده بگویم که تو را تو را تو را می خواهد

اولویت

خیلی سخته آدم بفهمه اولویت یکی نیست
و حتی برای یک دو ساعت وقت گذاشتن برات هزینه نمی کنه
می خواستم مرخصی ساعتی بگیرم
با هم باشیم ولی .....

خدای فرصت سوزی

صبح آمد
و من نبودم
لباسم را اتو کردم
با برق روشن
دلگیر شد
موقع رفتن جوابم را نداد....

پ.ن : حق داشتم خوبببببببببببببب
جسم و ورانم هماهنگ نیست

حساب و کتاب روز  مادر

اولین روز مادر دوران متاهلی به بدترین شکل ممکن گذشت
درخواست یک تایم دو نفره از همسر داشتم که محقق نشد ( سعی کرد ولی نشد- منزل پدرش و فوتبال و حوصلهی سر رفته ی من و ....
با دخترک و همسر سه تایی رفتیم استوا ( دخترک رفت توی تونل بستنی و هر چه خواست برداشت و من چون کالری نداشتم... من و همسر بستنی خوردیم ...)
کادر نخرید فقط یک پولی زد به حساب و یک عذر خواهی و.....
منم تشکر درست و حسابی نکردم
هیچ کدام از بچه های همسر حتی به من تبریم خشک و خالی هم نگفتند دریغ از یک پیامک حتی....
روز مادر هم من از صبح رفتم ماموریت تا شب و با انها نرفتم سر خاک

یک جوادوز به خانواده زدیم یک سوزن هم به خودمان بزنیم
من می توانستم توضیح بدهم و استئوا نروم و همان تیام را استراحت کنم تا شب خسته نباشم...
می توانستم موقعی که پیام واریز پول هدیه را دیدم پر شور تر برخورد کنم و برای یک خلوت دلچسب تشنه اش کنم
می توانستم یک استراحت کوتاه بکنم و بعد با دخترک حلوا درست کنیم برای سر خاک مادرش
می توانستم ماموریت کذایی را نروم و با انها بروم سر خاک
شب وقتی همسر امد اتاقم می توانستم پر شور تر باشم و مهربان تر
می توانستم خودم به عروس زنگ بزنم
می توانستم خودم به عمه و جاری ها زنگ بزنم ...

درک نشدن

دیشب یک فضای کوچک تنهایی پیش امد
حرف زدم
ولی گفت ریز بین و حساس شدی
گفتم: دارم نیازم رد می گم...
آمد ولی فایده ای نداشت
دستش و رفتن صبح و خودم با اتوبوس امدم و .....

حسین خرازی

سر صبح دیرم شده
چشم دوختم به ماشین های گذری
که یکی بیاد سوارم کنه
یه خانم ترمز می زنه
سوار میشم
با لهجه ی غلیظ اصفهانی شروع به صحبت کردن میکنه
می زنم زیر گریه با صدای بلند
میگه دلتون شکست....
و من دل شکسته ام بی نهایت
گلزار شهدای اصفهان می خواد وشهید خرازی و....

تغییر - مقاومت- سازگاری

دخترک تنهاست
زنگ زدم از مدرسه برگشته
گفت زیر گار روشنه
گفتم خاموش کن نهارت رو با ترشی قرمز بخور
منم اگر ریس امد مرخصی میگیرم با اسنپ میام خونه
گفت : من اوکی ام
خیالم راحت شد
هنوز یک هفته نگذشته سازگار شد
کاش من هم به همین سرعت با تغیرات طوفانی این سالهای زندگی ام اوکی می شدم

من کجای دنیا ایستاده ام؟

احکام جدید صادر شده
به همه همکاران از 400 تا چند میلیون اضافه شده
به من دریغ از حتی یک ریال.....
از اینجا هم که قراره تبعید بشم
صبح ریس جدید دستور داده بود خدمه به اتاقم سامان بدهند
گفتم : ماندنی نیستم
اگر ماندم بعدا این کار را بکنید
رفتن گذاشتن کف دست ریس
ریس آمد که این چه حرفیه ما به شما نیاز داریم و.....
گفت دکتر از این تعارفات بگذر
هر ریس جدیدی که میاد اولین فکرش اینه که این بخش رو تبعید کنه
و وقتی عوض میشه اخرین حرفش اینه که
این بخش مفید ترین قسمت اداره است و مسئولش چنین و چنان
ولی من خسته ام
دیگه حوصله دفاع ندارم
دارم دنبال جا می گردم که برم

امتحلن سخت

ریس جدید هم بالاخره امو و مستقر شد
و در اولین اقدامش میخواد بخش ما رو تبعید که به یک طرفی
و من خسته ام از دفاع کردن از این واحد
منم می خوام که برررررم
حالا بماند که صبح امدم اتفاقی ویدیویی پلی کردم که ریسی داشت از پیمانش با خدا خودش می گفت و....
ولی من خسته تر از اونی هستم که ...
حتی با خدا خودم پیمانی بخوام ببندم

تدابیر سخت

دیروز برای اینکه دخترک کمتر بره توی گوشی
قبل از امدن پدر بردمش بیرون
بد نگذشت با هم
فقط کلی پیاده شدم:)
و صبح با اینکه خواب ماندم و در اخرین لحظات قضا شدن نماز بیدار شدم
راس ساعت رسیدم اداره و ...
امروز متوسل به حبیب امام حسین حبیب ابن مظاهرم ( آبرو داره خیلی پیش خدا )

خانم دکتر

دیروز رفتم متخصص طب ایرانی
خانم دکتری بود که خیلی مهربان بود و...
خیلی گریه کردم پیشش
ویزیتم یک ساعت و 20 دقیقه طول کشید
دارو داده که خلقم بهتر بشه...
تلنگری بود حرفهاش

خدا به خیر کند

دیروز دخترک را سپردم بروند دم در سوار کنند و بیاورند و با هم رفتیم استخر و....
اولین روز کاری حسین در مدرسه بود
می خواستم دخترک در غیاب پدرش تنها نباشد
ولی شاکی بود اساسی
بعد از ناهاری که دیر وقت خوردیم و استراحت کوتاه دست جمعی
با پدر رفتند داخل اتاق به مذاکره
و من تنها در اشپز خانه به رفت و روب
و تا اخر شب همچنان در اشپز خانه و تنها و هیچ کسی تحویلم نگرفت...
رفتم و با گریه خوابیدم
صبح ساعت 4 بیدار شدم و خوابم نبرد
حسین امد من هم حوصله نکردم برم پیشش
آماده شدم بیایم سر کار
....
دیر رسیدم
اولین روز کاری مدیر جدید...
خدا امروز را به خیر کند

یک هیچ به نفع او

موقع بیرون رفتن از خانه برای استخر
زیر گاز را خاموش نکرده بودم( یعنی فکر میکردم خاموش نکردم)
فکر میکردم حسین نمی آید دنبالمان
ولی آمد قرار بود برو جایی نرفته بود و با خودش گفته بود
ما اگر از استخر بیاییم بیرون سرما می خوریم
گفتم گازش را بگیر و برو...
سر زنشم نکرد- پرخاش نکرد- خودش را خوب مدیریت کرد
بعد که به خیر گذشت هم مهربانی کرد و گفت خیلی استرس کشیدی...
شب سر شام هم که .. برخودر حسین باعث شد پسرک هم برخورد بدی نداشته باشد....(مو ...)

یک سوزن به خود

از دیشب دارم فکر می کنم
شاید تغییر رفتار دخترک به دلیل این باشد که نا امن شده
یادم باشد خدا برای چه من را به این خانواده آورد
رسالتم چیست؟
داستان آب باران و سنگ و سکاکی است
باید تلاش کنم باید مجاهدت کنم تا روزی که ....
بسم اله الرحمن الرحیم
بسم الله الزهرا
پ.ن : یک جوالدوز که دیگران می زنی یک سوزن به خودت بزن ( ضرب المثل- جوالدوز یعنی سوزن خیلی بزگ که برای دوخت گونی و اینها به کار می رفت در قدیم

انعطاف

امدن دنبالم
دخترک جلو نشسته بود انگار نمی خواست بره عقب
گفتم من برم عقب بشینم
با زور رفت
حسین می گه باید انعطاف داشت
همین یک بار
ولی یک بار اگر اتفاق بیافته میشه کار هر روزش

تو نیامدی ولی

حسین جانم
کوچک دوست داشتنی من
که تو را سالها رویا بافتم
و نیامدی

بعد یکی امد که نامش حسین است
ولی تو نیستی
و من نامش را تکرار نمی کنم
آنگونه که نام تو را تکرار می کردم

نامش به جانم حس طراوت و بهجت نمی دهد
آنگونه که تکرار این نام با تو می دهد

تنهایی های تمام نشدنی

دیشب حالم بد بود
بعد از آن ماجرا تلفن و دخترک و قطع کردن و...
ظهر رفتم خانم حسین تنها بود
ناهار خوردیم رفتم دراز کشیدم
بلند شدم دیدم هیچ کی خونه نیست
حالت تهوع داشتم و ....
زنگ زدم گفت تا 9 میام
ولی 10 آمد
و قبل از آمدن رفته بود برای دخترک کفش و برای پسرک لباس خریده بود
انگار نه انگار که من خونه ام و مریض