مادرانه ها

دخترک دیروز رفته بود استخر
رفتم اتاقش دیدم بازار شام شده ( ریخت و پاااااااش)
گفتم از راه میاد خسته است بزار براش جمع کنم
جمع و جور کردم و مرتب
وقتی آمد تا رفت اتاقش
چشاش برق زد
گفت شما مرتب کردی؟
بغلم رو براش باز کردم
دوید توی بغلم و محکم بغلم کرد
توی گوشش گفتم : چون از استخر می آمدی خسته بودی
خیلی کیف کرد

نامهربانی

با دخترک پزشک دهکده میدیدم
میگه : چه قدر دکتر مایک مهربونه
میگم : مثل کی ؟
میگه : مثل عمه ....
اسم من ولی توی آدم های مهربون دور و برش نیست
دلم می گیره
شب یه کم با هم صحبن می کنیم
ولی فایده ای نداره
از هم دوریم خیلی

فاصله

حال دلم خوب نیست
دیروز از سر کار که رفتم کمی خوابیدم
بیدار شدم دیدم تنهام
حسین و دخترک رفته بودن کلاس از اونجا هم ...
موقع شام برگشتن
هر کی جدا جدا شام خورد
رفتم خوابیدم
تنها
صدای قهقه دخترک با باباش می اومد
نفهمیدم کی خوابم برد
حسین که برای نماز بیدارم کرد
یاد ماومد قبلش چند بار بیدار شدم و به قول مادربزرگم خواب زده شده بودم
هیچ دیالوگی بینمان رد و بدل نشد و هیچ تماسی

دغدغه های کودکانه

پدر می خواست بره برای برادرش کاری انجام بده
گفت شما می آیی؟
با اینکه دلم برای پدر بزرگ تنگ شده بود
گفتم خونه می مونم
دخترک ولی می خواست بره
گفتم : خوب اگر دخترک باهات بیاد تا 10 شب من تنها خواهم بود

خلاصه دخترک نرفت
بعد رفتن بابا اومد بغلم کرد گفت موندم پیش تو
منم بوسش کردم و گفتم نماز بخونم ببینم چه کنیم بهمون خوش بگذره

یه هو دیدم دخترک شروع کرد به غر زدن
که بابا همش به فکر داداشاشه چرا بچ هاورده .....

کمی بهش گوش دادم
خالی که شد گفتم
میایی بغلم؟
تو بغلم بهش گفتم
ببین ناراحتی تو از اینکه بابا برای داداشش کاری انجام میده نیست
گفت پس از چیه؟
گفتم : وقتی بابا میره و ازت جدا میشه نگرانش میش
بعدم ...
البته چون داداشت رفته ....اسم پسرک اشکش رو در اورد
دوباره بغلش کردم و بوسیدمش
گفت : پسرک زنگ زده به بابا
دستش بابا بند بوده من جواب دادم

گفته الان توی دریاییم و...
بعد کلی خیالات اینکه به اونا خوش میگذره و ... ( یادآوری خاطرات سفرهای قبلی وقتی مامان و خاله اش زنده بودند)
خلاصه حرف زدیم خیاطی گردیم و.... تا پدر با یک ساعت تاخیر امد
سر به سر پدر گذاشتیم .فیلم دیدیم
و دخترک خسته رفت خوابید

شرط انصاف نباشد .....

پسرک همراه خاله و دختر خاله هاش قراره بره مسافرت
دخترک رو نمی برن
چند روزی هست حالش خیلی گرفته است
دیروز صبح زود گفتیم بریم حرم
توی اسانسور با پدر چالش داشتن
توی راه کلی دعوا کردن با هم
منم تماشا چی
تا اینکه پدر از ما جدا شد و رفت سمت مردان
به دخترک گفتم : تو به چند دلیل ناراحتی
یکی برای مسافرت و ...
حق هم داری که ناراحت باشی
ولی انصاف نیست دق دلت رو سر پدر خالی کنی
که این همه برات زحمت می کشه و .....

برگشتنی صلح برقرار شد خدا رو شکر
شب رفتیم نمایشگاه
پسرک هم با ما امد( جزو معدود دفعات هست که4 تایی جایی رفتیم)
آش خوردیم 4 تایی بد نبود

کل کل پدر و پسرک سر مسایل سیاسی خیلی حالم رو بد میکنه

وقف

دخترک یک سری کتاب داشت که خوانده بود و استفاده نمی کرد
گفتم بیا به نام مادر و خاله ی مرحومت وقف کتابخانه کن
وقف رو براش توضیح دادم
حالا کتابها رو اوردم بدم بره برای وقف

سختی های  متاهلی به شکل خاص

دیروز توی اداره دخترک زنگ زد و گفت : حوصله ام سر رفته قیچی دالبرت رو بردارم کاردستی درست کنم
به هم ریختم
احساس ابیوز شدن داشتم
احساس می کردم تنها دلخوشیم رو داره ازم می گیره
تا رسیدم خونه جانم به لبم رسید
دیدم سفر پهم کردن و ناهار خوردن ( اگر ده دقیقه صبر می کردن منم میرسیدم)
یک بار دیگه احساس طرد شدن بهم دست داد
رفتم اتاق لباس عوض کنم
هی صلوات فرستادم و توسل کردم گفتم خدا کمک کن
حسین صدا زد : ناهار بکشم برات؟ گفتم لباس عوض کنم میام
طول کشید
دخترک اومد و کاردستی اش رو ناشنم داد
ایده جدید به کار برده بود
عکس الاعمل خوبی نشان دادم

حسین گفت عصر جایی کار دارم شما هستی خونه؟
وقتی اینجوری میگه یعنی یمون
گفتم اره

به دخترک گفت : اونم گفت ببینم چی میشه
خوابیدم و وقتی بیدار شدم دیدم دو تایی رفتن
پسرک هم با من حرف نمیزنه
یعنی در حد ضرورت اگر سوالی بپرسم جواب میده
خیلی بهم سخت گفت ( الانم که دارم می نویسم اشکام جاری هست)
شام و ناهار امروز رو درست کردم
دیر امدن و من یک کم نون و پنیر خوردم
وقتی امدن
چای ریختم و سفره انداختنم ( حسین سعی کرد ارتباط بگیره ولی من خیلی سرد بودم )
بعدش رفتم بخوابم
دخترک اومد : برام کتاب بخونه
ولی اصلا حوصله اش رو نداشتم

صبح بعد نماز در اتاق رو بسته بودم
حسین امد ولی هیچ دیالوگ و حسی بین مون رد وبدل نشد

روتین و نماز اول وقت

دیروز به دخترک قول داده بودم بعد دو ماه ببرمش استخر
توی محل کار رفتیم ماموریت
به ریس گفتم من از راه برم خونه ده دقیقه مانده رو توی خونه کار می کنم و گزارش می دم
به دو اومدم خونه ناهار رو خورده و نخورده
نشستم پای سیستم
دخترک هم هی به پر و پام می پیچید
گفتم یه کم صبر کن کار تموم بشه بعد بهت گوش می دم
رفت یه گوشه نشست و کارم که تموم شد امد
صحبتمون طول کشید
کمی استراحت و بعد ...
برق رفت ...

تا برق اومد و می خواستیم بدویم سمت اسانسور
ریس پیام داد گزارشتون نیاز به اصلاح داره...
خلاصه ....
تا رسیدیم به استخر اخرین سیانس هم ورودی اش تموم شده بود
ولی پذیرش به خاطر دخترک اجازه داد
رفتیم داخل باز برق رفت
توی تاریکی گفتم پیداش کردم بغلش کردم
گفتم نترسی ها من هستم


ده دقیق بعد گفت بریم کافه
رفتیم دو تا بستنی گرفتیم
ولی دیدم گرسنه به نظر می رسه و روش نمیشه بگه
براش کیک و چایی هم گرفتم
خیلی حال کرد

اومدیم بیرون
به دخترک گفتم منتظر می مونی من برم وضو بگیرم؟
وضو گرفتم ولی برای نماز جا نبود
به یکی از همکاران گفتم میشه ما رو تا جایی برسونی؟
گفت باشه
جلوی یکی از بخش ها که نماز خانه اش رو بلد بودم و درش باز بود گفتم نگه دار
به دخترک توضیح دادم
نماز اول وقت جزو روتینم باید حتما الان بخوانم

وارد نماز خانه که شدیم
دخترک گفت منم می خوام نماز بخوانم
گفتم مگه وضو داری؟
گفت : نه
اومدم بگم : تو مکلف هستی و نماز بی وضو نمیشه
که با خودم گفتم تو چه کاره ای
و دخترک گفت ولی خدایی که من می دونم اونقدر مهربون هست که قبول کنه

خلاصه نماز خوندیم دوتایی
و این نتیجه صبری بود که این روزها دارم تجربه می کنم
دعوت با مهربانی و عمل به جای دستور

بعد نماز دخترک روسریش رو تا کرد و گذاشت توی کیفش
بهش گفتم ولی من اگر جای تو بودم نمی ذاشتم نمازی رو که خوندم شیطان برداره برای خودش

بعد به زبان خودش دو تا ملک موکل اعمال رو براش توضیح داد م .....

روتین

دیروز برای خودم روتین نوشتم
یک ساعت در روز وقت مفید برای دخترک
ظهر ناهار درست نکرده بودم
پسرک سفارش داد
تا بیاد طول می کشید
دخترک گفت می خوام با چرخ خیاطی کار کنم
خسته بودم و کار داشتم و ...

خدا گفت: اینم روتین اولت بسم الله الرحمن الرحیم ببینم چه می کنی
هیچی دیگه
موافقت و اموزش و صبر و حوصله و...
وسط کارش ناهار اومد
ول کرد رفت
بعد ناهار صداش زدم اومد جمع کرد ولی نانصفه
منم نتونستم جمع کنم
بی خیال شدم


شب اومده می گه برای خودم روتین نوشتم

تاتی تاتی کردن در راه خدا ( راه رفتنم ابتدایی

دیروز قرار بود بریم فیزیو تراپی
درست رد لحظه راه افتادن دخترک گفت می خوام برم حموم
تا اون از حموم بیاد اذان گفتن

تا نماز بخوانم و راه بیافتیم
بیمارستان دفتر و دستکش رو بسته بود و گفت فردا بیا
رفتیم حراجی برای دختر عمه اش ماگ خرید
دلش می خواست توی حراجی دور بزنیم
که نشد
چون من می خواستم مانتو بخرم
غر زد ولی چاره ای نبود
رفتیم سمت تولیدی مانتو
شلوووووغ بود اون طرف شهر و تا ده شب طول کشید
دو تا مانتو خریدم
حسین می خواست حساب کنه
جلوی دخترک نذاشتم
توی مانتو فروشی دخترک دوست مامانشو دید
رفت جلو احوالپرسی کرد
وقتی من صداش کردم
طرف فهمید من همسر پدرش هستم
ولی عکس العملی نشان نداد

موقع برگشتن دو تا بستنی خریدیم( حسین بستنی نمی خوره)
ولی حسین ناراحت شد ( برای اون چیزی نخریدیم)

درراه برگشت دخترک به هم ریخت
نمی دونم چرا
رفت توی اتاقش و ...
منم توسل کردم به حضرت ام البنین که حرکت نا مناسبیس نکنم
خدا رو شکر
چند دقیقه بعد خود اومد
به خیر گذشت

تولد بدون متولد

امروز تولد دوستی هست که بهش خیلی مدیونم
دیروز زنگ زدم بهش که عصر بیا بریم بیرون (ماست بستنی)
به دخترک قول داده بودم یک بار ببرمش اونجا
گفتم با یک تیر دو تا نشان
از اداره که رفتیم خونه
بعد زنگ به فاطمه وقرار
رفتم که یه کم بخوابم تا موقعی که فاطمه میاد
دخترک هی اومد و رفت نذاشت بخوابم
تا چشمم گرم میشد می آمد که .....
ساعت 6 قرامون بود
از ساعت 5 دخترک آماده و ....
5 دقیقه مانده به 6 گوشی را برداشتم دیدم
ساعت 4 فاطمه پیام داده که حالم بد شده نمیام
دخترک دمغ و...
گفتم اشکال نداره دو تایی میریم
دو تایی رفتیم و تولد فاطمه رو بدون خودش جشن گرفتیم
موقع برگشتن کلی باهم صحبت کردیم


پ.ن : به خاطر کم خوابی سر درد شدم
و امروز صبح خواب موندم
ولی خدا کمک کرد دیر نرسیدم اداره

تربیت کار سختی است

دیروز حالم گرفته بود توی اداره دو ساعت مانده به اخر وقت زنگ زدم حسین
گفت من بیرونم و دخترک خانه است
مرخصی گرفتم رفتم خونه
توی راه بستنی هم خریدم
بچه ها خوشحال شدند

عصر دخترک پیله کرد بریم ارایشگاه جای خونه مادرم برای کوتاه کردن موهاش
ظهر نذاشت بخوابم از بس اومد و گفت کی میریم و ...
موقع رفتن در دقیقه 90 برق رفت
با اسنپ رفتیم
بعدش رفتیم خونه مامانم
اونا داشتن می رفتن مهمانی
دخترک پیله که ما هم بریم
نرفتیم
پدر دیر اومد دنبالمون
سر راه رفتیم دنبال پسرک

ساعت 10 شب رسیدیم خونه
لباس در نیاورده رفتم اشپزخونه
یه چیز حاضری که یک ساعت سر پا بودم پاس گاز درست کردم
دست اخر پسرک گفت : شام مزخرفی بود
گفتم: تو خودت توی لیست غذا این رو قبول کرده بودی
من یک ساعت پای گاز بودم

این طور نگو....

پ.ن : روز سختی بود خیلی انرژم ازم گرفت
هنوز خسته ام

ولخرجی دو

پنجشنبه رفتیم مشاوره
همزمان دخترک هم مشاوره داشت
چون جلسه ما طول کشید
دخترک قهر و ... که من معطل شدم
بعدش رفتیم خونه مامانم
اونجا هم کسی نبود
گفت حوصله ام سر میره..
رفتم خونه خواهرم
یک خواهر دیگرم هم با بچه اش اومد
دیگه واویلا شد تا عصر اونجا موندیم
عصر رفتیم سر خاک مادر حسین و بعد هم خونه باباش و....
11 شب رسیدیم خونه
برای دخترک بستنی خریدیم

پ.ن: دخترک سه تا وسیله که نیاز نداره خرید . منم تحت تاثیر جو و اون یک وسیله
البته نیاز داریم ولی وسیله قبلی هنوز تموم نشده
حالم بد شد

قصه گویی

دیروز از اداره که رفتم دخترک همچنان سرد بود رفتارش
ناهار رو اونها درست کرده بودند
سفره پهن بود
و داشتن ناهار می خوردن
منم رفتم نشستم سر سفره
بعد ناهار خوابیدیم
پدر رفت جایی
دخترک از اتاقش بیرون نیامد
منم کارهای عقب افتاده رو انجام دادم
بالاخره دخترک از اتاق اومد بیرون
گفت حوصله ام سر رفته
گفتم یک تلفن بزنم واجبه بعد فکر کنیم باهم ببینیم چه گنیم
رفت توی اتاقش و در رو بست
پدر امد
کمی بعد دخترک از اتاق اومد بیرون و با پدر رفتن پشت بام بازی
دلم گرفته بود از تنهایی
رفتم حموم رو شستم و شام گذاشتم
بعد شام
دخترک دوباره رفت اتاقش
دیدم دیگه ....
رفتم اتاقش یه کم پشتش رو ماساژ دادم
براش قصه گفتم
خوابید
منم اومدم اتاق و خوابیدم ...


صبر سخت

دیروز رسیدم خونه دیدم دخترک نیست( رفته بود خونه عمه اش)
پسرک هم مریض توی اتاق خودش بود
بساط ناهار رو چیدم
ناهار خوردیم
پسرک و پدر رفتن خوابیدن
من توی اشپزخونه کمی کار کردم
بعد رفتم چرتی زدم
بیدار شدم زردآلوهایی که از باغ اورده بودم و تو شکر خیسانده بودم مربا کردم
برای پسرک سوپ شیر گذاشتم
میوه شستم براشون گذاشتم روی میز
کمی هم تمیز کاری کردم
خیلی خوابم می آمد
ولی گفتم صبر کنم دخترک رو ببینم بعد بخوابم
به سختی بیدار موندم
دخترک آمد ولی خیلی سرد برخورد کرد
اومدم ببوسمش گفت : برو کنار خوابم میاد
دلم شکست
ولی به روی خودم نیاوردم
شب به خیر گفتم و رفتم بخوابم
حسین هم نیامد
حتی بعد نماز صبح
به جاش دیشب بیشتر از بقیه شبها خوابیدم
خدایا شکرت

لواشک ها البالو

یک سینی لواشک البالو درست کرده بودم
چند روز توی تراس بوده
صبح موقع اومدن به اداره به دخترک گفتم بیارشون توی خونه
ظهر برگشتم دیدم
70درصدش رو خورده

بچه سردی می کنه .....

خوشحالم که خدا توان داده درست کنم بزارم
و بچه هام بخورن
نوش جونشون

مادرانگی

دیروز با یک ساعت پاس اومدم اداره
و شبش کم خوابیده بودم
بعد از اداره مصتقیم و زود رفتم خونه کلی کار داشتم
بعد ناهار و استراحت
رفتیم چند جا( خونه دایی و مادر و خواهرم که از کربلا امده بودند)
و باید زود هم بر می گشتیم که پسر در خانه بود و حال ندار
راضی کردن دخترک برای رفتن از خونه خواهرم که دختری هم سن خودش داره مکافاتی هست
تا رسیدیم خونه
برای پسرک که هنوز خواب بود دم نوش دستوری خواهرم رو درست کردم
همزمان شام بارگذاشتم( عدسی که برای پسرک خوب بود)
همزمان مربای البالو بار گذاشتم
همزمان زرد الوها رو اماده می کردم برای مربا و قیسی کردن

در تمام این امور دخترک هم ناخنی می زد
و چه خوب بود حضورش در کنارم
چه حسی خوبی می داد
قربونش برم خیلی کمک کرد
برای چیدن سفره
مراقبت از شام که نسوزه ( خود هم زدن و نمک و ادویه زدن خیلی کار هست)
برای شستن ظرفها و ...

پ.ن: دلم می خواهد دستت را ببوسم خدای جان و مهربان من
پ.ن 2 : گمانم دعای مادرم زیر قبه امام حسین علیه السلام اثر کرده
مادرم برا دخترک انگشتر خریده بود ...اونم عاشق این چیزاااااا

سبک زندگی

پریروز یکی خیلی سرزنشم کرد که
چرا این مدلی ازدواج کردی
مگه تو حمال اون اقا و بچه هاش هستی و....
انرژی منفیش تا مدتها در جانم بود

دیروز رفتیم باغ
طبق معمول برای بین راه من خرید کردم
دخترک کولاک کرد
دو تا چیپس و ویفر و بستنی و ....
677 تومن هزینه شد

تازه حسین هم دعوا کرد که چرا چیپس خریدی
من میگم هر از گاهی که میریم باغ اشکال نداره

به دخترک قول داده بودم
تو جمع کردن میوه کمکش کنم به حساب خدا
تا بتونه برای هر سبد 100 تومن از باباش بگیره که بعدا دبه کرد و گفت هر سبد 200
شرط این بود کلک نزنه

تا ظهر کمکش کردم بدون کلک 4 تا سبد جمع مکردیم دو تایی
بعد ناهار یک ساعت رفتم بخوابم
امد گفت شدم سبد 9
ازبقیه گرفته بود و عمه کمکش کرده بود
سبد ها رو نیمه پر کرده بود و تحویل داده بود
تمام موارد تفاهم نامه ر ا نقض کرده بود :)
همه هم میگن بچه است
هیچ کس فکر نمیکنه این سبک زندگیش میشه

پسر عموش گفت : دخترک باهوشه که ...
گفتم این هوش نیست
گفت : می دونم دغل بازی


همه تقریبا همچین نظری در مورد دخترک دارن
ولی به زبان نمیارن

کاسبی با خدا

چند روز بود دخترک یک چیز خیلی گرون می خواست
هی چونه می زدم باهاش و زورم می آمد بخرم
دیروز یه هو فرصتی برای خرید پیش امد
دل رو زدم به دریا و دو تا خریدم
یکی برای اون و یکی برای خودم و چند میلیون خرج کردم

اومدم خونه تو اتاقش داشت بازی می کرد
گفتم بیا اینجا
وقتی اومد گفتم : فلانی فلان جنس رو اوده بود
کوکانه اش رو هم اورده بود
گفت خوب
گفتم برات خریدم
چشاش برق زد
بغلم کرد
گریه کرد
فشارم داد به خودشو گفت خیلی گرون بوده
گفتم اشکال نداره

گفتم خیلی خدا رو شکر می کنم که تو رو به من داده
دلم می خواست اونقدر پول داشتم که هر چی تو می خواستی
می تونستم برات بخرم
ولی خوب شرایط جنگیه و ....

تا شب هی تشکر می کرد
و هی یاد اوری که خیلی هزینه کردی

پ.ن : بعد از خرید خیلی ظیطان اومد سراغم که چرا هزینه بی خود کردی
این همه پول دادی
الان باید با اتوبوس بری
پول هاتو نگه می داشتی بریا خودت اسنپ می گرفتی ....


اسنب گرفتم دیر اومد
به یک رهگذر گفتم منو تا دم در می بری از اونجا اسنپ بگیرم؟
گفت مسیرت کجاست
گفتم خیابان ...
گفت می برمت
مجانی
خدا باهام حساب کرد

روز مرگی های خاکستری

دیشب دوباره دخترک حوصله اش سر رفته بود و غر می زد
می خواستیم بریم بیرون هی می گفت من لباس خوب ندارم
یک لباس 500 براش خریدم اصلا نپوشیده
پدر گفت تو بمان خانه ما بریم خرید کنیم برگردیم
صلاح نبود تو خونه تنها باشه
یه کم غر غر هاش رو تحمل کردیم
با ما امد خدا رو شکر
خرید کردیم
بستنی هم خورد
حالش بهتر شد

زود خوابید
پسرک هم با دوستاش رفت بیرون

و من شب خوبی نداشتم
هنوز کمر درد رو دارم
باید سریعتر اقدام کنم

دلمه

دیشب دلمه می پیچیدم
دخترک اومد گفت بده من ببپیچم
چون قبلش گفته بود حوصله ام سر رفته
گفتم باشه
بهش سپردم رفتم سر یک کار دیگه
برگشتم دیدم داره سنبل میکنه و شلتی پلتی می پیچه
بهش گفتم این طوری نیست
خیلی شلتی پلتی میکنی
ول کرد وفت
بعد دونه دونه دلمه های رو باز کردم و دوباره پیچیدم
کاش می زاشتم بپیچه
مگه قرار بود چع اتفاقی بیافته
فوقش وا می رفت
به جاش بچه اعتما به نفس می گرفت

هربنه زمان برای معنویات

روز عاشورا می خواستیم بریم حرم
دخترک گفت نمیام
توی راه بدون مقاومت یه کم باهاش حرف زدم
آمد
درسته خیلی غر زد و...
ولی ارزشش رو داشت
خدای حسین علیه السلام رو شکر
که چنین فرصتی داد

پ.ن : صبح با حسین صحبت کردم
می گم تو برای مسایل مادی و ... خیلی هزینه می کنی
خب یه کم هم برای مسایل معنوی هزینه کن

دیر فهمیدن و کاش ها

دیشب شام درست می کردم
دخترک گرسنه بود
چیزی توی خونه نداشتیم که بخواهد بخورد
گفتم نان و خامه مربا بخور
گفت : صبح خوردم
میوه هم گیلاس داشتیم که نخورد
اخرش مقداری از شامی که پخته بودم کشیدم و خورد
و دوباره مقدار دیگه ای شام پختم
بعدا دیدم شیر و مایع چاکلت داشتم
کاش براش شکلات داغ درست می کردم