پدر می خواست بره برای برادرش کاری انجام بده
گفت شما می آیی؟
با اینکه دلم برای پدر بزرگ تنگ شده بود
گفتم خونه می مونم
دخترک ولی می خواست بره
گفتم : خوب اگر دخترک باهات بیاد تا 10 شب من تنها خواهم بود
خلاصه دخترک نرفت
بعد رفتن بابا اومد بغلم کرد گفت موندم پیش تو
منم بوسش کردم و گفتم نماز بخونم ببینم چه کنیم بهمون خوش بگذره
یه هو دیدم دخترک شروع کرد به غر زدن
که بابا همش به فکر داداشاشه چرا بچ هاورده .....
کمی بهش گوش دادم
خالی که شد گفتم
میایی بغلم؟
تو بغلم بهش گفتم
ببین ناراحتی تو از اینکه بابا برای داداشش کاری انجام میده نیست
گفت پس از چیه؟
گفتم : وقتی بابا میره و ازت جدا میشه نگرانش میش
بعدم ...
البته چون داداشت رفته ....اسم پسرک اشکش رو در اورد
دوباره بغلش کردم و بوسیدمش
گفت : پسرک زنگ زده به بابا
دستش بابا بند بوده من جواب دادم
گفته الان توی دریاییم و...
بعد کلی خیالات اینکه به اونا خوش میگذره و ... ( یادآوری خاطرات سفرهای قبلی وقتی مامان و خاله اش زنده بودند)
خلاصه حرف زدیم خیاطی گردیم و.... تا پدر با یک ساعت تاخیر امد
سر به سر پدر گذاشتیم .فیلم دیدیم
و دخترک خسته رفت خوابید