روز مرگی های خاکستری
دیشب دوباره دخترک حوصله اش سر رفته بود و غر می زد
می خواستیم بریم بیرون هی می گفت من لباس خوب ندارم
یک لباس 500 براش خریدم اصلا نپوشیده
پدر گفت تو بمان خانه ما بریم خرید کنیم برگردیم
صلاح نبود تو خونه تنها باشه
یه کم غر غر هاش رو تحمل کردیم
با ما امد خدا رو شکر
خرید کردیم
بستنی هم خورد
حالش بهتر شد
زود خوابید
پسرک هم با دوستاش رفت بیرون
و من شب خوبی نداشتم
هنوز کمر درد رو دارم
باید سریعتر اقدام کنم
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر ۱۴۰۵ ساعت 7:17 توسط زوجه ی حسین
|