مهمان شیرین کوچولو

دیروز اخر وقت اداری توی محل کارم مهمان داشتم
حسین آقا و پسر و دخترش
آخ که چه قدر این دختر شیرین و ناز
دلم براش تنگ شده بود
از شما چه پنهان خیلی نگران بودم
احساس می کردم خاله ی بچه ها
اضطرابها و نگرانی هاش رو ریخته به جان بچه( البته ناخواسته و نادانسته)
و الان رابطه من و دخترک خرابه
ولی نبود خدا رو شکر
ماچ رو داد و .....
خدایا شکرت
من به این دختر به نیت یتیمان حضرت زهراسلام الله علیها محبت می کنم
تو قبول کن
و به حضرت مادر بگو : من حسین علیه السلام را دوست دارم

توافق

خواهرش زنگ زد که مثلا احوالپرسی اینا
ولی تهش گفت: من چه کمکی می تونم بکنم؟
گفتم یه چالش هایی داریم بزارید ببینیم چه میشه
چالش ها حل شد
امیدوارم زود بریم مرحله بعدی

چینگ چینگ

دیشب برای اولین بار با حسین آقا چینگ چینگ کردیم( بحث کوچولو)
اختلاف نظر سر توافقی که قبلا کرده بودیم ظاهرا( نه من گفته ی اون دقیق یادم بود
نه اون گفته من یادش بود
آخرم بدون توافق خدا حافظی کردیم
نمی دونم چی پیش میاد
توکل به خدا

خدا کارش درسته

از قدیم گفتن کارت رو به خدا واگذار کن
خدا خودش بلده چه جوری همه چی رو ردیف کنه
پسر کوچیکه حسین آقا مهندسی صنایع قبول شد شهرستان
برای منم کار اداری پیش اومد نزدیک همون شهرستان
رفتم و موقع برگشت زنگ زدم به اونها پیوستم برای ثبت نام
و مسیر برگشت با هم بودیم
پسرها و حسین آقا و من

پ.ن : می خواستم پیشنهاد سفر بدم نمی دونستم چه طوری . گفتم خدایا خودت درست کن
پسر کوچیکه اولش گارد بود ولی وقتی دید چه قدر براش این در و اون در زدم و تلاش کردم یخش واشد

( البته اگر هر کس دیگه ای هم بود همین کار را می کردم و تلاشم ربطی به ارتباطمون نداشت به خاطر خودش بود)