کاسه داغ تر از آش

پسرک برای مهمان شدن به دانشگاه
باید معدل خاصی رو کسب کنه
هی پیگیر کارش هستم
همکارم میگه بزار خودش زنگ بزنه
باز دلم وای نایستاد امروز زنگ زدم
نصف کار پیش رفت
نصفش رو پیام دادم خودش انجام بده


پ.ن: این نسل عجیبن هی باید دنبالشون راه بیافتی
مثل پسرک ان تا دانشجوی دیگه هم هستن
که همین داستان رو داریم مدا باهاشون

تربیت کار سختی است

دیروز حالم گرفته بود توی اداره دو ساعت مانده به اخر وقت زنگ زدم حسین
گفت من بیرونم و دخترک خانه است
مرخصی گرفتم رفتم خونه
توی راه بستنی هم خریدم
بچه ها خوشحال شدند

عصر دخترک پیله کرد بریم ارایشگاه جای خونه مادرم برای کوتاه کردن موهاش
ظهر نذاشت بخوابم از بس اومد و گفت کی میریم و ...
موقع رفتن در دقیقه 90 برق رفت
با اسنپ رفتیم
بعدش رفتیم خونه مامانم
اونا داشتن می رفتن مهمانی
دخترک پیله که ما هم بریم
نرفتیم
پدر دیر اومد دنبالمون
سر راه رفتیم دنبال پسرک

ساعت 10 شب رسیدیم خونه
لباس در نیاورده رفتم اشپزخونه
یه چیز حاضری که یک ساعت سر پا بودم پاس گاز درست کردم
دست اخر پسرک گفت : شام مزخرفی بود
گفتم: تو خودت توی لیست غذا این رو قبول کرده بودی
من یک ساعت پای گاز بودم

این طور نگو....

پ.ن : روز سختی بود خیلی انرژم ازم گرفت
هنوز خسته ام

کاش حرف بزنیم گاهی

پسرک این روزها همش متلک میگه
دیروز بعد ناهار که پیشنهاد اون بود
و پدر درست کرده بود
مدام می گفت از قیمه و مرغ راحت شدیم...
سیستمش این طوریه کلا

وقتی دلخوره به جای حرف زدن و توضیح خواستن و توضیح دادن
کناره گیری می کنه و ....
دلم شکست
فعلا عکس العملی نشون ندادم

صبر سخت

دیروز رسیدم خونه دیدم دخترک نیست( رفته بود خونه عمه اش)
پسرک هم مریض توی اتاق خودش بود
بساط ناهار رو چیدم
ناهار خوردیم
پسرک و پدر رفتن خوابیدن
من توی اشپزخونه کمی کار کردم
بعد رفتم چرتی زدم
بیدار شدم زردآلوهایی که از باغ اورده بودم و تو شکر خیسانده بودم مربا کردم
برای پسرک سوپ شیر گذاشتم
میوه شستم براشون گذاشتم روی میز
کمی هم تمیز کاری کردم
خیلی خوابم می آمد
ولی گفتم صبر کنم دخترک رو ببینم بعد بخوابم
به سختی بیدار موندم
دخترک آمد ولی خیلی سرد برخورد کرد
اومدم ببوسمش گفت : برو کنار خوابم میاد
دلم شکست
ولی به روی خودم نیاوردم
شب به خیر گفتم و رفتم بخوابم
حسین هم نیامد
حتی بعد نماز صبح
به جاش دیشب بیشتر از بقیه شبها خوابیدم
خدایا شکرت

رعایت اعتدال :)

یک کاسه البالو گذشاته بودم فریزر که یخ بزنه بخوریم
اومدم دیدم ظرف خالی توی سینک هست
پسرک همه رو خورده بود
و سردیش کرده و مریض شده
البته ویروسی هم شده انگار