صبر سخت
دیروز رسیدم خونه دیدم دخترک نیست( رفته بود خونه عمه اش)
پسرک هم مریض توی اتاق خودش بود
بساط ناهار رو چیدم
ناهار خوردیم
پسرک و پدر رفتن خوابیدن
من توی اشپزخونه کمی کار کردم
بعد رفتم چرتی زدم
بیدار شدم زردآلوهایی که از باغ اورده بودم و تو شکر خیسانده بودم مربا کردم
برای پسرک سوپ شیر گذاشتم
میوه شستم براشون گذاشتم روی میز
کمی هم تمیز کاری کردم
خیلی خوابم می آمد
ولی گفتم صبر کنم دخترک رو ببینم بعد بخوابم
به سختی بیدار موندم
دخترک آمد ولی خیلی سرد برخورد کرد
اومدم ببوسمش گفت : برو کنار خوابم میاد
دلم شکست
ولی به روی خودم نیاوردم
شب به خیر گفتم و رفتم بخوابم
حسین هم نیامد
حتی بعد نماز صبح
به جاش دیشب بیشتر از بقیه شبها خوابیدم
خدایا شکرت
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر ۱۴۰۵ ساعت 7:1 توسط زوجه ی حسین
|