تو...
تو نیستی
و زخم نبودنت
هر لحظه عمیقتر میشود
حسین جانم
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان ۱۴۰۲ ساعت 6:59 توسط زوجه ی حسین
|
تو نیستی
و زخم نبودنت
هر لحظه عمیقتر میشود
حسین جانم
گفتم : من فرزند می خواهم
گفت: موافق نیستم چون....
حرفش منطقی بود
اما عقل منطق خودش را دارد
و دل منطق خودش را
من با دلم آمده بودم
او با عقلش
حسین جانم
دل من تو را می خواهد
و عقل او تو را نمی خواهد...
حالا من چه کنم؟
این روزها که می گذرد
سخت می گذرد
ولی خوشم که می گذرد
دیشب دکتر گفت از ح چه خبر؟
گفتم زنگ نزد
میگه تو سن بالا همین طوره دیگه....
حس بدی بهم داد این حرفش
ولی خندیدم و زیر سبیلی رد کردم
شب ح پیام داد : دکتر معرفی تون کردن و...
قرار شد چهار شنبه با هم گفتمان کنیم
حسین جانم
دیگر نمی توانم بگویم
کاش او بیاید و بابای تو بشود
چون من دیگر نمی توانم
با این حال
اگر بیاید
و در تقدیر من بماند
خوب است