تو...

تو نیستی
و زخم نبودنت
هر لحظه عمیقتر میشود
حسین جانم

تو را...

گفتم : من فرزند می خواهم
گفت: موافق نیستم چون....
حرفش منطقی بود
اما عقل منطق خودش را دارد
و دل منطق خودش را
من با دلم آمده بودم
او با عقلش
حسین جانم
دل من تو را می خواهد
و عقل او تو را نمی خواهد...
حالا من چه کنم؟

این روزها

این روزها که می گذرد
سخت می گذرد
ولی خوشم که می گذرد
دیشب دکتر گفت از ح چه خبر؟
گفتم زنگ نزد
میگه تو سن بالا همین طوره دیگه....

حس بدی بهم داد این حرفش
ولی خندیدم و زیر سبیلی رد کردم

شب ح پیام داد : دکتر معرفی تون کردن و...
قرار شد چهار شنبه با هم گفتمان کنیم

حسین جانم
دیگر نمی توانم بگویم
کاش او بیاید و بابای تو بشود
چون من دیگر نمی توانم
با این حال
اگر بیاید
و در تقدیر من بماند
خوب است