حلقه ازدواج قبلی

دیشب وقتی رسیدیم خونه
دخترک زو.د پیاده شد و رفت بالا
در اتاقش رو بست و....
چند دقیقه بعد اومد بیرون و با پدرش رفتن توی اتاق
از توی یک کیف
حلقه ازدواج مادرش رو در اورد و دستش کرد
هی جلوی پدرش جولان داد
اومد سمتم و در مورد قیمت حلقه
و با ارثی که از مادربزرگش می رسه می خواد حلقه رو بخره کلی حرف زد
تحمل کردن حرفهاش و ... خیلی سخت بود
خدا ولی کمک کرد که تحمل کنم

گاهی هم لباس های مادرش رو می پوشه و ...

این روزها که می گذرد

دیروز حسین نبود
دخترک رفت منزل عمه
منم قرار بود برم منزل مادرم
دیدم پسرک تنهاست اومدم خونه
کارهای عقب مانده هم داشتم
بعد استخر رفتم خونه
پسرک برنج رو توی پلو پز گرم کرده بود و عملا برشته و ته دیگ کرده بود
خورتش رو گرم کردم
دو تایی خوردیم
بعد خوابیدم

بیدار که شدم رفتم خرید
اومدم شام گذشاتم
خیلی سعی کردم
به خودم و احساساتم مسلط باشم
وقتی اومدن استقبال کردم
شام خوردن
و رفتن خوابیدن

منم تنها توی اتاق خودم خوابیدم

حال من

دیروز دوباره حال من بد بود
دیر رسیدم خونه
چون اتوبوس نبود
وقتی رسیدم
حسین آقا و دخترک در حال رفتن بودند
و من تمام طرحواره های ناسازگارم از طرد و بد رفتاری گرفته تا.... اومد بالا
47 دقیقه با خواهرم حرف زدم
اونم کلی سرزنشم کرد
حسین ساعت 7 شب گفت 20 دقیقه دیگه میام
چای گذاشتم
ساعت 9 و نیم اومد
و تا 11 مشغول تلفن و معامله بود
دخترک خونه داداشش موند
منم رفتم خوابیدم
شب خوبی نبود
بد خوابیدم....

روز پدر

برای روز پدر چیزی نخریدم
برای هیچ کدامشان
نه حسین و نه پسرها
دوست داشتم بخرم ولی وقت نبود
اونها هم عزادار بودن و لباس که نمیشد خرید
چیز دیگه هم حس و حالش رو نداشتم
فقط برای پدربزرگ یک کیک خریدم نزدیک 500 هزار آب خورد
موقع رفتن خونه حسین کلی از کیک ایراد گرفت
شاید نباید تنهایی می رفتم برای خرید
بعدش گفتم بیا بریم یک قهوه با هم بخوریم سر کوچه
نیامد...
گفت باشه عصر که دخترک هم باشه....
و عصر هم نشد.....