این روزها که می گذرد
دیروز حسین نبود
دخترک رفت منزل عمه
منم قرار بود برم منزل مادرم
دیدم پسرک تنهاست اومدم خونه
کارهای عقب مانده هم داشتم
بعد استخر رفتم خونه
پسرک برنج رو توی پلو پز گرم کرده بود و عملا برشته و ته دیگ کرده بود
خورتش رو گرم کردم
دو تایی خوردیم
بعد خوابیدم
بیدار که شدم رفتم خرید
اومدم شام گذشاتم
خیلی سعی کردم
به خودم و احساساتم مسلط باشم
وقتی اومدن استقبال کردم
شام خوردن
و رفتن خوابیدن
منم تنها توی اتاق خودم خوابیدم
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد ۱۴۰۵ ساعت 8:0 توسط زوجه ی حسین
|