دیروز توی اداره دخترک زنگ زد و گفت : حوصله ام سر رفته قیچی دالبرت رو بردارم کاردستی درست کنم
به هم ریختم
احساس ابیوز شدن داشتم
احساس می کردم تنها دلخوشیم رو داره ازم می گیره
تا رسیدم خونه جانم به لبم رسید
دیدم سفر پهم کردن و ناهار خوردن ( اگر ده دقیقه صبر می کردن منم میرسیدم)
یک بار دیگه احساس طرد شدن بهم دست داد
رفتم اتاق لباس عوض کنم
هی صلوات فرستادم و توسل کردم گفتم خدا کمک کن
حسین صدا زد : ناهار بکشم برات؟ گفتم لباس عوض کنم میام
طول کشید
دخترک اومد و کاردستی اش رو ناشنم داد
ایده جدید به کار برده بود
عکس الاعمل خوبی نشان دادم

حسین گفت عصر جایی کار دارم شما هستی خونه؟
وقتی اینجوری میگه یعنی یمون
گفتم اره

به دخترک گفت : اونم گفت ببینم چی میشه
خوابیدم و وقتی بیدار شدم دیدم دو تایی رفتن
پسرک هم با من حرف نمیزنه
یعنی در حد ضرورت اگر سوالی بپرسم جواب میده
خیلی بهم سخت گفت ( الانم که دارم می نویسم اشکام جاری هست)
شام و ناهار امروز رو درست کردم
دیر امدن و من یک کم نون و پنیر خوردم
وقتی امدن
چای ریختم و سفره انداختنم ( حسین سعی کرد ارتباط بگیره ولی من خیلی سرد بودم )
بعدش رفتم بخوابم
دخترک اومد : برام کتاب بخونه
ولی اصلا حوصله اش رو نداشتم

صبح بعد نماز در اتاق رو بسته بودم
حسین امد ولی هیچ دیالوگ و حسی بین مون رد وبدل نشد