دلهره ها و اضطراب ها

در هفته ای که گذشت پسرجان ( پسر بزرگ حسین) به دیدنم آمد
یک ساعت با هم صحبت کردیم
چه پسر مودب و فهمیده و عاقلی بود کیف کردم
قرار شد با هم در ارتباط باشیم و اطمینان داد

حسین ولی انگار به آرامش رسیده و خیلی عجله ای نداره
و همین اضطراب و دلهره های من را بیشتر میکنه

دلم برای ته تغاری ( دخترک یکی یه دونه حسین) تنگ شده

کاش مادر می فهمید که بعضی کمک کردنش هاش
عملا کمک نیست و کلا من را به هم می ریزد
دیروز بعد رفتن اداره نابود بودم به خاطر مهربانی های نباید مامان

روزمرگی های ما

بیشتر ازدو هفته شده که چیزی ننوشتم
توی این مدت ده روزی تعطیل بودیم و خونه بودم
دوشنبه حسین اومد خونه
سه شنبه هم منو برد دکتر ارتوپد بعدش گفتم بیا بالا
میگه : فکر نمی کردی بیام بالا
تو دلم گفتم اگه نمی خواستم نیامده بودی
ولی بهش گفتم: دوست داشتم بیای
لحظات خوبی بود با هم*

امروز قراره پسر بزرگش بیاد محل کار
یه حس ناشناخته ای دارم
امید وارم حس خوبی رو تجربه کنیم