در هفته ای که گذشت پسرجان ( پسر بزرگ حسین) به دیدنم آمد
یک ساعت با هم صحبت کردیم
چه پسر مودب و فهمیده و عاقلی بود کیف کردم
قرار شد با هم در ارتباط باشیم و اطمینان داد

حسین ولی انگار به آرامش رسیده و خیلی عجله ای نداره
و همین اضطراب و دلهره های من را بیشتر میکنه

دلم برای ته تغاری ( دخترک یکی یه دونه حسین) تنگ شده

کاش مادر می فهمید که بعضی کمک کردنش هاش
عملا کمک نیست و کلا من را به هم می ریزد
دیروز بعد رفتن اداره نابود بودم به خاطر مهربانی های نباید مامان