روز پدر
برای روز پدر چیزی نخریدم
برای هیچ کدامشان
نه حسین و نه پسرها
دوست داشتم بخرم ولی وقت نبود
اونها هم عزادار بودن و لباس که نمیشد خرید
چیز دیگه هم حس و حالش رو نداشتم
فقط برای پدربزرگ یک کیک خریدم نزدیک 500 هزار آب خورد
موقع رفتن خونه حسین کلی از کیک ایراد گرفت
شاید نباید تنهایی می رفتم برای خرید
بعدش گفتم بیا بریم یک قهوه با هم بخوریم سر کوچه
نیامد...
گفت باشه عصر که دخترک هم باشه....
و عصر هم نشد.....
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم دی ۱۴۰۴ ساعت 8:1 توسط زوجه ی حسین
|