تاتی تاتی کردن در راه خدا ( راه رفتنم ابتدایی
دیروز قرار بود بریم فیزیو تراپی
درست رد لحظه راه افتادن دخترک گفت می خوام برم حموم
تا اون از حموم بیاد اذان گفتن
تا نماز بخوانم و راه بیافتیم
بیمارستان دفتر و دستکش رو بسته بود و گفت فردا بیا
رفتیم حراجی برای دختر عمه اش ماگ خرید
دلش می خواست توی حراجی دور بزنیم
که نشد
چون من می خواستم مانتو بخرم
غر زد ولی چاره ای نبود
رفتیم سمت تولیدی مانتو
شلوووووغ بود اون طرف شهر و تا ده شب طول کشید
دو تا مانتو خریدم
حسین می خواست حساب کنه
جلوی دخترک نذاشتم
توی مانتو فروشی دخترک دوست مامانشو دید
رفت جلو احوالپرسی کرد
وقتی من صداش کردم
طرف فهمید من همسر پدرش هستم
ولی عکس العملی نشان نداد
موقع برگشتن دو تا بستنی خریدیم( حسین بستنی نمی خوره)
ولی حسین ناراحت شد ( برای اون چیزی نخریدیم)
درراه برگشت دخترک به هم ریخت
نمی دونم چرا
رفت توی اتاقش و ...
منم توسل کردم به حضرت ام البنین که حرکت نا مناسبیس نکنم
خدا رو شکر
چند دقیقه بعد خود اومد
به خیر گذشت