حال دلم خوب نیست
دیروز از سر کار که رفتم کمی خوابیدم
بیدار شدم دیدم تنهام
حسین و دخترک رفته بودن کلاس از اونجا هم ...
موقع شام برگشتن
هر کی جدا جدا شام خورد
رفتم خوابیدم
تنها
صدای قهقه دخترک با باباش می اومد
نفهمیدم کی خوابم برد
حسین که برای نماز بیدارم کرد
یاد ماومد قبلش چند بار بیدار شدم و به قول مادربزرگم خواب زده شده بودم
هیچ دیالوگی بینمان رد و بدل نشد و هیچ تماسی