دلمه
دیشب دلمه می پیچیدم
دخترک اومد گفت بده من ببپیچم
چون قبلش گفته بود حوصله ام سر رفته
گفتم باشه
بهش سپردم رفتم سر یک کار دیگه
برگشتم دیدم داره سنبل میکنه و شلتی پلتی می پیچه
بهش گفتم این طوری نیست
خیلی شلتی پلتی میکنی
ول کرد وفت
بعد دونه دونه دلمه های رو باز کردم و دوباره پیچیدم
کاش می زاشتم بپیچه
مگه قرار بود چع اتفاقی بیافته
فوقش وا می رفت
به جاش بچه اعتما به نفس می گرفت
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر ۱۴۰۵ ساعت 7:8 توسط زوجه ی حسین
|