دیروز از اداره که رفتم دخترک همچنان سرد بود رفتارش
ناهار رو اونها درست کرده بودند
سفره پهن بود
و داشتن ناهار می خوردن
منم رفتم نشستم سر سفره
بعد ناهار خوابیدیم
پدر رفت جایی
دخترک از اتاقش بیرون نیامد
منم کارهای عقب افتاده رو انجام دادم
بالاخره دخترک از اتاق اومد بیرون
گفت حوصله ام سر رفته
گفتم یک تلفن بزنم واجبه بعد فکر کنیم باهم ببینیم چه گنیم
رفت توی اتاقش و در رو بست
پدر امد
کمی بعد دخترک از اتاق اومد بیرون و با پدر رفتن پشت بام بازی
دلم گرفته بود از تنهایی
رفتم حموم رو شستم و شام گذاشتم
بعد شام
دخترک دوباره رفت اتاقش
دیدم دیگه ....
رفتم اتاقش یه کم پشتش رو ماساژ دادم
براش قصه گفتم
خوابید
منم اومدم اتاق و خوابیدم ...