سبک زندگی

پریروز یکی خیلی سرزنشم کرد که
چرا این مدلی ازدواج کردی
مگه تو حمال اون اقا و بچه هاش هستی و....
انرژی منفیش تا مدتها در جانم بود

دیروز رفتیم باغ
طبق معمول برای بین راه من خرید کردم
دخترک کولاک کرد
دو تا چیپس و ویفر و بستنی و ....
677 تومن هزینه شد

تازه حسین هم دعوا کرد که چرا چیپس خریدی
من میگم هر از گاهی که میریم باغ اشکال نداره

به دخترک قول داده بودم
تو جمع کردن میوه کمکش کنم به حساب خدا
تا بتونه برای هر سبد 100 تومن از باباش بگیره که بعدا دبه کرد و گفت هر سبد 200
شرط این بود کلک نزنه

تا ظهر کمکش کردم بدون کلک 4 تا سبد جمع مکردیم دو تایی
بعد ناهار یک ساعت رفتم بخوابم
امد گفت شدم سبد 9
ازبقیه گرفته بود و عمه کمکش کرده بود
سبد ها رو نیمه پر کرده بود و تحویل داده بود
تمام موارد تفاهم نامه ر ا نقض کرده بود :)
همه هم میگن بچه است
هیچ کس فکر نمیکنه این سبک زندگیش میشه

پسر عموش گفت : دخترک باهوشه که ...
گفتم این هوش نیست
گفت : می دونم دغل بازی


همه تقریبا همچین نظری در مورد دخترک دارن
ولی به زبان نمیارن

بابا

دیشب خواب می دیدم پدرم برای دخترک خونه درختی درست می کنه
با هسته میوه ی ازگیل و نی
داشتم می رفتم بابام خدا بیامرز گفت: یواش برو زانوت درد نگیره

پ.ن: هر وقت کاری برای دخترک می کنم که خوشحال میشه
خواب پدرم رو میبینم

توصیه های بزرگان

دیشب اخر شب داشتم در سرویس رو تمییز می کردم
حسین گفت: مامانم گفته شب تمییز کاری نکن
گفتم : مامانت خونه دار بوده و صبح ها بیکار ...
من صبح تا عصر سر کارم
کی تمییز کنم .....
بعد شب اونقدر دیر شام خوردن ( من باهاشون شام نمی خورم چون دیر می خورن)
و بعدش روی کاناپه خوابش برد
صبح بهش می گم
مامانت نگفته شام دیر نخور
شب زود بخواب

گفت امروز باید برم سر قبر مادرت یه گفتگویی باهاش بکنم

مرگ بر گوشی

دیشب دخترک زود خوابید
من هم کارهام رو زودتر از معمول تمام کردم
رفتم اتاق خودم
حسین اومد
گوشی دستش بود
روی تخت نشست
رفتم کنارش گفتم چه می کنی؟
گفت اخبار
منم رفتم اون طرف خوابیدم
نفهمیدم کی پا شده رفته


کاش گوشی رو از دستش می گرفت م و سر صحبتن رو باهاش باز می کردم
گاهی راهکار بعضی موضوعات دیر به ذهنم می رسه
شاید چون ذهنم پر از دفاع شده

کاسبی با خدا

چند روز بود دخترک یک چیز خیلی گرون می خواست
هی چونه می زدم باهاش و زورم می آمد بخرم
دیروز یه هو فرصتی برای خرید پیش امد
دل رو زدم به دریا و دو تا خریدم
یکی برای اون و یکی برای خودم و چند میلیون خرج کردم

اومدم خونه تو اتاقش داشت بازی می کرد
گفتم بیا اینجا
وقتی اومد گفتم : فلانی فلان جنس رو اوده بود
کوکانه اش رو هم اورده بود
گفت خوب
گفتم برات خریدم
چشاش برق زد
بغلم کرد
گریه کرد
فشارم داد به خودشو گفت خیلی گرون بوده
گفتم اشکال نداره

گفتم خیلی خدا رو شکر می کنم که تو رو به من داده
دلم می خواست اونقدر پول داشتم که هر چی تو می خواستی
می تونستم برات بخرم
ولی خوب شرایط جنگیه و ....

تا شب هی تشکر می کرد
و هی یاد اوری که خیلی هزینه کردی

پ.ن : بعد از خرید خیلی ظیطان اومد سراغم که چرا هزینه بی خود کردی
این همه پول دادی
الان باید با اتوبوس بری
پول هاتو نگه می داشتی بریا خودت اسنپ می گرفتی ....


اسنب گرفتم دیر اومد
به یک رهگذر گفتم منو تا دم در می بری از اونجا اسنپ بگیرم؟
گفت مسیرت کجاست
گفتم خیابان ...
گفت می برمت
مجانی
خدا باهام حساب کرد

روز مرگی های خاکستری

دیشب دوباره دخترک حوصله اش سر رفته بود و غر می زد
می خواستیم بریم بیرون هی می گفت من لباس خوب ندارم
یک لباس 500 براش خریدم اصلا نپوشیده
پدر گفت تو بمان خانه ما بریم خرید کنیم برگردیم
صلاح نبود تو خونه تنها باشه
یه کم غر غر هاش رو تحمل کردیم
با ما امد خدا رو شکر
خرید کردیم
بستنی هم خورد
حالش بهتر شد

زود خوابید
پسرک هم با دوستاش رفت بیرون

و من شب خوبی نداشتم
هنوز کمر درد رو دارم
باید سریعتر اقدام کنم

دلمه

دیشب دلمه می پیچیدم
دخترک اومد گفت بده من ببپیچم
چون قبلش گفته بود حوصله ام سر رفته
گفتم باشه
بهش سپردم رفتم سر یک کار دیگه
برگشتم دیدم داره سنبل میکنه و شلتی پلتی می پیچه
بهش گفتم این طوری نیست
خیلی شلتی پلتی میکنی
ول کرد وفت
بعد دونه دونه دلمه های رو باز کردم و دوباره پیچیدم
کاش می زاشتم بپیچه
مگه قرار بود چع اتفاقی بیافته
فوقش وا می رفت
به جاش بچه اعتما به نفس می گرفت

هربنه زمان برای معنویات

روز عاشورا می خواستیم بریم حرم
دخترک گفت نمیام
توی راه بدون مقاومت یه کم باهاش حرف زدم
آمد
درسته خیلی غر زد و...
ولی ارزشش رو داشت
خدای حسین علیه السلام رو شکر
که چنین فرصتی داد

پ.ن : صبح با حسین صحبت کردم
می گم تو برای مسایل مادی و ... خیلی هزینه می کنی
خب یه کم هم برای مسایل معنوی هزینه کن

نعمت باغ

دیروز رفته باغ
با اینکه روز قبل کمر درد داشتم و خیلی سختم بودرفتم
خوشحالم که رفتم
خدا رو شکر که رفتم
دخترک توی راه هله هوله می خواست
پدر گفت هله هوله های توی راه با من نیست
من گفتم حله
کنار مغازه نگه داشت
گفتم تو پیاده نشو
با دختر پیاده شدیم
گفت : چند تا چیپس و پفک اجازه دارم بردارم؟
گفتم یکی
کیک هم خودم خریدم با چند خرید ساده شد ی670
توی ماشین تشکر کرد
گفت خیلی برام زحمت کشیدید
کاش در مضیقه اقتصادی نبودیم
می توانستم مثل قبل ها و مثل طبیعت بخشنده خودم
بیشتر هزثینه کنم

پ.ن : بعضی ها میان باغ نق می زنن
هر بار باید منت بکشن که بیان
ولی من هر بار بگن می رم
و خدا رو بابت این نعمت شکر می کنم

دیر فهمیدن و کاش ها

دیشب شام درست می کردم
دخترک گرسنه بود
چیزی توی خونه نداشتیم که بخواهد بخورد
گفتم نان و خامه مربا بخور
گفت : صبح خوردم
میوه هم گیلاس داشتیم که نخورد
اخرش مقداری از شامی که پخته بودم کشیدم و خورد
و دوباره مقدار دیگه ای شام پختم
بعدا دیدم شیر و مایع چاکلت داشتم
کاش براش شکلات داغ درست می کردم

پسرک

پسرک دو تا امتحان داره
ساعت 11 و ساعت 2
به پدر زنگ زدم می گم
برو خونه
حواست بهش باشه
براش یه چیز شیرین سر راهت بخر
ناهار درست کن( نصف ناهار رو خودم درست کردم)
قبل امتحان گرسنه نباشه

واریز به بانک خدا ....

دیروز یک ساعت توی افتاب منتظر اتوبوس شدم
دیر رسیدم خونه
دمق شدم
دیدم اونها ناهار خوردن
بعد ناهار هم بلند شدن رفتن خوابیدن
دلم به حال خودم سوخت
ناهار خودرم سفره رو جمع کردم
ظرفها رو گذشاتم برای بعد رفتم خوابیدم
یکی دو ساعتی خوابیدم
بیدار شدم
غر غر دخترک شروع شد
که من توی خونه ام حوصله ام سر میره کسی با من بازی نمی کنه...
گفت کیک درست کنیم
با اینکه حوصله نداشتم نداشتم
گفتم باشه
مواد بهش دادم
خودم رفتم سراغ گاناش
دست اخر گفت من گاناش رو بریزم
یک لحظه حواسم نبود
گاناش رو چپه کرده بود توی مواد
کیک پف نکرد
ریختیم دور
حال دو تامون گرفته شد
پسرک هم مدام مسخره مان می کرد
کیک رو ریختیم توی زباله
به سختی شام درست کردم

دخترک خوابش نمی برد
رفتم کنارش خوابیدم
دست کشیدم به پشتش و نوازشش کردم
قران براش خوندم
تا ساعت 1 صبح
خوابش که برد اومدم اتاق خودمون
حالا خودم خوابم نمی برد
نمی دانم کی خوابم برد
بیدار شدم دیدم
نمازم قضا شده
و حالا حال دلم به شدت بد

بانک خدا

با همکارم صحبت کی ردم
گفتم اگر کاری انجام دادی که دیده نشد
بدان در بانک خدا برایت ذخیره می شود
و روزی که نیاز داری باز پرداخت میشود

پ.ن : خودم به این تذکر نیاز مبرم داشتم
خدا انگار با زبان خودم به خودم تذکر داد

این روزها که می گذرد

دیروز حسین نبود
دخترک رفت منزل عمه
منم قرار بود برم منزل مادرم
دیدم پسرک تنهاست اومدم خونه
کارهای عقب مانده هم داشتم
بعد استخر رفتم خونه
پسرک برنج رو توی پلو پز گرم کرده بود و عملا برشته و ته دیگ کرده بود
خورتش رو گرم کردم
دو تایی خوردیم
بعد خوابیدم

بیدار که شدم رفتم خرید
اومدم شام گذشاتم
خیلی سعی کردم
به خودم و احساساتم مسلط باشم
وقتی اومدن استقبال کردم
شام خوردن
و رفتن خوابیدن

منم تنها توی اتاق خودم خوابیدم

رسالت

با خواهرم حرف زدم
به رسالت خودم در زندگی اشاره کردم
آرام شدم


به عمه دخترک زنگ زدم
تشکر و عذر خواهی کردم از اینکه
امروز که پدر نیست
من نتوانستم دخترک را با خودم بیاورم سر کار
و دخترک رفت خانه عمه


پ.ن : عمه جای مادرشان است خیلی برای بچه های ما زحمت کشیده

روزها

چهارشنبه عصر روضه دعوت بودم
منزل یکی از اساتید
دخترک می خواست بره منزل دختر خاله
حسین اونو برد و من با اسنپ رفتم روضه
موقع برگشتن زنگ زدم گفتم بیا دنبالم
گفت نمی رسم و....
با اتوبوس برگشتم
پنجشنبه رفتیم جلسه
اولش دخترک غر غر زد که من نمیام
و انتظار داشت ما هم نریم
ولی وقتی دید ما دوتا داریم میریم
گفت منم میام
رفتیم و تم تک دفتیم جلسه خوب بود
جمعه بردمش روضه
عصر غر زد که ما هیچ جا نمیریم

روزمرگی ها

دیروز دخترک رفته بود خونه دختر خاله اش
از اداره که رفتم
ناهار خوردیم و خوابیدم
عصر که بیدار شدیم
قرار بود بریم دیدن بابا بزرگ
پسرک رفت دنبال خواهرش
برای دختر عمو که طبقه بالای خونه بابا بزرگ ساکن هستند
ترشی پیاز درست کرده بودم که دوست داشت

دخترک که اومد خیلی تحویلم نگرفت
رفت بالا پیش دختر عموها
بعدهم راه افتادیم طرف خونه
هر کی جدا جدا راه می رفت
یه هو دخترک ایستاد

دستش رو داد تو دستم و گفت
بیا با هم بریم

پ.ن : من سیاست به خرج نداده بودم که برای جذب دخترک به دختر عموها محبت کنم
ولی محبت به اونها در جلب دخترک موثر هست
خدا در اعمال صادقانه ما تاثیر می ذاره

یک روز با دختر

دیروز رو مرخصی گرفتم و ماندم خانه
با دخترک صبحانه خوردیم
رفتیم خرید ( دو میلیون پیاده شدم)
اومدیم با هم ناهار مورد علاقه اش رو درست کردیم
بعد رفتیم استخر
بعد رفتیم کافه
هنوز می گفت زنگ بزن بریم خونه مامانت چون تو خونه حوصلهخ ام سر میره
قبول نکردم یه کم بد قلق شد
ولی خیلی زود اوکی شد


پ.ن: خوب فکر کنم دیروز یک زن از یک زن بابای خیلی بد شدم یک زن بابای بد
رجوع کنید به پست دیروز

کاش

دیروز از راه که رفتم
کسی ازم استقبال نکرد
رفتم توی اتاق خودمان لباس عوض کنم
دخترک روی تخت نشسته بود
سلام و احوالپرسی خیلی سردی کردیم
توی ذهنم گفتم: مگه تو اتاق نداری ( چیزی که همیشه خودش میگه)
کاش می گفتم : دلت برای من تنگ شده بود امدی اینجا ... پس بیا بغلم
بعد خواستم لباس عوض کنم گفتم برو اتاق خودت
اون هم رفت و بعدش رفت توی قیافه( برای انداختن سفره کمک نکرد و ....
به حسین گفتم می خوام عصر برم لباس اداری تابستانی بخرم
گفت باشه
خوابیدنم و بیدار شدم
حسین گفت : امروز از خیر لباس بگذر چون دخترک حالش خوب نیست و....
ولی بعد رفتیم خرید دخترک هم اومد
توی راه حرف مشاوره شد
دخترک گفت : من چی ؟
گفتم تو وقت نداری
کلی گریه کرد و بد قلقی و....
رفتم توی اتاقش و گفتم لازمه برای زندگی مون وگرنه شاید من مجبور بشم برم پی کارم
کاش گفتگوی بهتری داشتیم ...

پ.ن : یک جا نوشته بود زن بابای خوب وجود نداره زن بابا یا بد هست یا خیلی بد
و من دارم تبدیل میشم به یک زن بابای خیلی بد
در حالی که در خیال خودم
می توانستم خوب باشم
و در خیال بقیه

خسته ام

دیروز رفتیم باغ
صبح زود قبل از همه
یکی از جاری ها کار داشت
دیر اومدیم
نتونستم زندگی رو سر و سامان بدم
صبح دلم نیامد همسر را بیدار کنم
پیامک داد و گفت اماده بودم ببرمت
کفتم دلم نیامد بیدارت کنم
ولی فکر کنم اعتما به نفسش رو گرفتم
باید بیدارش می کردم
سخت می شد
ولی فرصت حرف زدن با هم می شد
اون هم با زبان عشق خودش کاری کرده بود

سعی و تلاش

دیروز بعد اداره رفتم خونه
کمی خوابیدم
دخترک خانه ی عمه بود
رفتیم دنبالش
بعد رفتیم خرید
من حساب کردم
بعد با دخترک رفتیم نمایشگاه
برای دو تامون شلوارک ست خریدم
ولی دخترک خیلی بهانه گیر ود
پ.ن: امروز سالگرد فوت مادرش بود

نسیم بهشتی

وضو گرفتم نماز بخوانم
گفتم برم مسجد
توی مسجد خانم دکتر ط.ج رو دیدم
در مورد اخبات حرف زد
و سطح توقع ما و سطح توان اطرافیانمان
و سوال این که : من برای چی وارد این زندگی شدم؟
گفت : تو منبع عشق ورزی و محبت هستی
اینها را از دخترک و بقیه دریغ نکن

پ.ن :
خدا جبران می کنه
هی تکرار کنم : خدا چرا من را گذشاته وسط این زندگی
دخترک را جذب کن تا در خانه بماند بدون اینکه هشدار بدهی به حسین که بچه باید در خانه بماند

تولدش

دیروز صبح با هم رفتن حرم ( دخترک و حسین ) و من درخواست حرم کردم و...
عصر من خوابیدم
بعد از استخر که تنهایی رفتم
بیدار شدم دیدم دو تایی رفتن پارک
خیلی حرصی شدم
تصمیم گرفتم برم خونه مامانم و شب بمونم
تصمیم رو گفتم حسین گفت باشه
وضو گرفتم اومدم نماز خوندم
خودم رو اروم کردم
بعد به پسرک پیشنهاد بیرون دادم
اول مقاومت داشت
ولی بعد راضی شد
چهار تایی رفتیم
بستنی رژیمی خوردیم
تهش گفتم بچه ها تولد باباست....

پ.ن: این کار رو برای ارامش خو.دم کردم
شب با ارامش بیشتری خوابیدم

تولدش- تولدم ....

امروز تولد حسین هست
به روی خودم نیاوردم
می خواهم ببینم کسی یادش هست
مثل تولد پسر جان بزرگتر
که کسی یادش نبود

از حق نگذریم
همین که تولد من یادش بود و تبریک خالی گفت
نسبت به اینکه تولد پسر جان یادش نبود
خودش خیلی مهم بود
شاید عصر
رفتم کیک درست کردم با دخترک

حرف زدن

گفت : برای حل شدن چالش ها باید حرف بزنید
خب وقتی زمان می خواهی و برایت خالی نمی کند
کی و کجا حرف بزنیم
از یک شنبه قبل خواهش کردم و بارها تکرار کردم
هنوز خبری نیست

مسیر تلاش

دیشب پسرک مریض بود
تا ظهر خانه ماندیم
به زور دخترک را راضی کردم
ظهر احاس کردم پسرک بهتره
رفتیم منزل مادرم با دختر
قبلش برای پسر غذا و آب جوش درست کردم و گذاشتم
شب که برگشتم
پدر قبل ما برگشته بود
اما پسرک قهر بود
به نظرم حق داشت

حال من

دیروز دوباره حال من بد بود
دیر رسیدم خونه
چون اتوبوس نبود
وقتی رسیدم
حسین آقا و دخترک در حال رفتن بودند
و من تمام طرحواره های ناسازگارم از طرد و بد رفتاری گرفته تا.... اومد بالا
47 دقیقه با خواهرم حرف زدم
اونم کلی سرزنشم کرد
حسین ساعت 7 شب گفت 20 دقیقه دیگه میام
چای گذاشتم
ساعت 9 و نیم اومد
و تا 11 مشغول تلفن و معامله بود
دخترک خونه داداشش موند
منم رفتم خوابیدم
شب خوبی نبود
بد خوابیدم....

روز پدر

برای روز پدر چیزی نخریدم
برای هیچ کدامشان
نه حسین و نه پسرها
دوست داشتم بخرم ولی وقت نبود
اونها هم عزادار بودن و لباس که نمیشد خرید
چیز دیگه هم حس و حالش رو نداشتم
فقط برای پدربزرگ یک کیک خریدم نزدیک 500 هزار آب خورد
موقع رفتن خونه حسین کلی از کیک ایراد گرفت
شاید نباید تنهایی می رفتم برای خرید
بعدش گفتم بیا بریم یک قهوه با هم بخوریم سر کوچه
نیامد...
گفت باشه عصر که دخترک هم باشه....
و عصر هم نشد.....

سوگ

خاله ی بچه ها پنجشنبه فوت کرد
سخت ترین کار این روزهای من مراقبت از خانواده
و همراهی شان در سوگ است
خدا رحمتش کند
و به بچه ها صبر بدهد

باران

یا حسین
باران
نام دیگر توست
در وادی عطش
مرا
و روح تشنه ام را دریاب
می دانی که
به باران نگاهت
چه قدر محتاج است
این کویر تفتیده دل من