دیشب اخر شب داشتم در سرویس رو تمییز می کردم
حسین گفت: مامانم گفته شب تمییز کاری نکن
گفتم : مامانت خونه دار بوده و صبح ها بیکار ...
من صبح تا عصر سر کارم
کی تمییز کنم .....
بعد شب اونقدر دیر شام خوردن ( من باهاشون شام نمی خورم چون دیر می خورن)
و بعدش روی کاناپه خوابش برد
صبح بهش می گم
مامانت نگفته شام دیر نخور
شب زود بخواب

گفت امروز باید برم سر قبر مادرت یه گفتگویی باهاش بکنم