تولدش
دیروز صبح با هم رفتن حرم ( دخترک و حسین ) و من درخواست حرم کردم و...
عصر من خوابیدم
بعد از استخر که تنهایی رفتم
بیدار شدم دیدم دو تایی رفتن پارک
خیلی حرصی شدم
تصمیم گرفتم برم خونه مامانم و شب بمونم
تصمیم رو گفتم حسین گفت باشه
وضو گرفتم اومدم نماز خوندم
خودم رو اروم کردم
بعد به پسرک پیشنهاد بیرون دادم
اول مقاومت داشت
ولی بعد راضی شد
چهار تایی رفتیم
بستنی رژیمی خوردیم
تهش گفتم بچه ها تولد باباست....
پ.ن: این کار رو برای ارامش خو.دم کردم
شب با ارامش بیشتری خوابیدم
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد ۱۴۰۵ ساعت 7:45 توسط زوجه ی حسین
|