دیروز رو مرخصی گرفتم و ماندم خانه
با دخترک صبحانه خوردیم
رفتیم خرید ( دو میلیون پیاده شدم)
اومدیم با هم ناهار مورد علاقه اش رو درست کردیم
بعد رفتیم استخر
بعد رفتیم کافه
هنوز می گفت زنگ بزن بریم خونه مامانت چون تو خونه حوصلهخ ام سر میره
قبول نکردم یه کم بد قلق شد
ولی خیلی زود اوکی شد


پ.ن: خوب فکر کنم دیروز یک زن از یک زن بابای خیلی بد شدم یک زن بابای بد
رجوع کنید به پست دیروز