کاش
دیروز از راه که رفتم
کسی ازم استقبال نکرد
رفتم توی اتاق خودمان لباس عوض کنم
دخترک روی تخت نشسته بود
سلام و احوالپرسی خیلی سردی کردیم
توی ذهنم گفتم: مگه تو اتاق نداری ( چیزی که همیشه خودش میگه)
کاش می گفتم : دلت برای من تنگ شده بود امدی اینجا ... پس بیا بغلم
بعد خواستم لباس عوض کنم گفتم برو اتاق خودت
اون هم رفت و بعدش رفت توی قیافه( برای انداختن سفره کمک نکرد و ....
به حسین گفتم می خوام عصر برم لباس اداری تابستانی بخرم
گفت باشه
خوابیدنم و بیدار شدم
حسین گفت : امروز از خیر لباس بگذر چون دخترک حالش خوب نیست و....
ولی بعد رفتیم خرید دخترک هم اومد
توی راه حرف مشاوره شد
دخترک گفت : من چی ؟
گفتم تو وقت نداری
کلی گریه کرد و بد قلقی و....
رفتم توی اتاقش و گفتم لازمه برای زندگی مون وگرنه شاید من مجبور بشم برم پی کارم
کاش گفتگوی بهتری داشتیم ...
پ.ن : یک جا نوشته بود زن بابای خوب وجود نداره زن بابا یا بد هست یا خیلی بد
و من دارم تبدیل میشم به یک زن بابای خیلی بد
در حالی که در خیال خودم
می توانستم خوب باشم
و در خیال بقیه