روزمرگی ها
دیروز دخترک رفته بود خونه دختر خاله اش
از اداره که رفتم
ناهار خوردیم و خوابیدم
عصر که بیدار شدیم
قرار بود بریم دیدن بابا بزرگ
پسرک رفت دنبال خواهرش
برای دختر عمو که طبقه بالای خونه بابا بزرگ ساکن هستند
ترشی پیاز درست کرده بودم که دوست داشت
دخترک که اومد خیلی تحویلم نگرفت
رفت بالا پیش دختر عموها
بعدهم راه افتادیم طرف خونه
هر کی جدا جدا راه می رفت
یه هو دخترک ایستاد
دستش رو داد تو دستم و گفت
بیا با هم بریم
پ.ن : من سیاست به خرج نداده بودم که برای جذب دخترک به دختر عموها محبت کنم
ولی محبت به اونها در جلب دخترک موثر هست
خدا در اعمال صادقانه ما تاثیر می ذاره
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد ۱۴۰۵ ساعت 7:35 توسط زوجه ی حسین
|