دیروز یک ساعت توی افتاب منتظر اتوبوس شدم
دیر رسیدم خونه
دمق شدم
دیدم اونها ناهار خوردن
بعد ناهار هم بلند شدن رفتن خوابیدن
دلم به حال خودم سوخت
ناهار خودرم سفره رو جمع کردم
ظرفها رو گذشاتم برای بعد رفتم خوابیدم
یکی دو ساعتی خوابیدم
بیدار شدم
غر غر دخترک شروع شد
که من توی خونه ام حوصله ام سر میره کسی با من بازی نمی کنه...
گفت کیک درست کنیم
با اینکه حوصله نداشتم نداشتم
گفتم باشه
مواد بهش دادم
خودم رفتم سراغ گاناش
دست اخر گفت من گاناش رو بریزم
یک لحظه حواسم نبود
گاناش رو چپه کرده بود توی مواد
کیک پف نکرد
ریختیم دور
حال دو تامون گرفته شد
پسرک هم مدام مسخره مان می کرد
کیک رو ریختیم توی زباله
به سختی شام درست کردم

دخترک خوابش نمی برد
رفتم کنارش خوابیدم
دست کشیدم به پشتش و نوازشش کردم
قران براش خوندم
تا ساعت 1 صبح
خوابش که برد اومدم اتاق خودمون
حالا خودم خوابم نمی برد
نمی دانم کی خوابم برد
بیدار شدم دیدم
نمازم قضا شده
و حالا حال دلم به شدت بد