دخترک و پدر رفته بودند نزدیک خونه کاریانجامبدن و برگردن
زنگ زده میگه زود و تند و سریع بگو میایی بریم با عمه و ... پارک
خوب دلم می خواست برم
داشتم فکر می کردم
گفت : دور میدونیم زود بگو تکلیفمونو بدونیم
گفتم برید
و تمام احساس های طرد دنیا امد سراغم
باز تنها شدم
نشستم دو ساعتی برای خودم کاردستی درست کردم
بعد پاشدم شام درست کردم و..
طول کشید تا اروم شدم
اونها که امدند خدا رو شکراروم بودم
یادم باشه خدا کمک کرد .....