من برگشتم :)
مدتی نبودم
در این مدت یک مسافرت چند روزه رفتیم با پسرک و دخترک و پدر و پسر جان( پسر بزرگ همسرم ) و عروس خانم
یک هفته مریض شدم و و دخترک خیلی هوامو داشت
توی مسافرت یک چالش خیلی بزرگ داشتیم که من تصمیم گرفتم عطای این زندگی رو به لقایش ببخشم و برگردم به دوران تنهایی
دخترک از این ماجرا خیلی متاثر شد
پدر قول داد درستش می کنه ولی خیلی کار موثری نکرد ( کاری کرد ولی موثر نبود)
پ.ن : نیاز دارم به آغوش خدا برگردم تا دوباره مهرابن باشم
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۴۰۵ ساعت 12:59 توسط زوجه ی حسین
|