دیروز به هوای وقت گرفتن برای سبحان امدم دانشگاه
و چه برکتی داشت روز
وقت گرفتم در عین شلوغی تایم ها موقع امتحانات
واقعا لطف کردند همان وقت دور را هم برای بچه ام دادند
البته شب با دکتر صحبت و شد جلو افتاد خدا رو شکر

مشکل یکی از بچه ها که فکرش را نمی کردم راه حلی داشته باشه یک مرحله جلو رفت
خودم باورم نمیشد وقتی زنگ زدم طلفک کلی تشکر کرد و گفت : فکر میکنی حل بشه؟
گفتم : بچه ام من تا همین جا هم فکر نمیکردم جلو بره و بشه بردش توی کمسیون موارد خاص
توکل به خدا...

اخر وقت کیس مداخله و افکار خود کشی داشتیم
به خیر گذشت و بچه مردم را بعد از کلی دنگ و فنگ تحویل تیم مداخله در بحران و در نهایت تحویل خانواده دادیم

بعد همه ی این داستان ها
له و لورده رفتم خونه
حسین مهمانم بود
پلوی که پخته بودم نمکش کم بود
طفلک حسین هم از خیلی چیزها حالش گرفته و مهمتر از همه حال بد سبحان بعد از اعلام نتایج مرحله اول کنکور
و یه کم از خودش

پ.ن
چه قدر خوبه که آدم ها در شرایط این طوری یک آغوش امن داشته باشند