روزگار متاهلی
روز عرفه مثل هر سال تنهایی رفتم حرم امام رضا علیه السلام
حسین گرفتار بود ولی خوب بود که در ذهن و دلم حسین رو داشتم اگر چه کنارم نه
عید قربان بچه ها رفته بودند عروسی دختر خاله شان
فرصتی شد من هم رفتم خونه ی حسین
خونه اش پر از نور و انرژی بود و تمییز و مرتب
دلم می خواست در مورد خیلی چیزها حرف بزنم که فرصتش نشد
و شاید همین باعث شد شب دو باره کابوس ببینم
پ.ن: صبح رفتم کلاس بدنسازی و انرژی منفی کابوس دیشب رفت
پ.ن: حسین به شکمم گیر میده حالم گرفته میشه ...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد ۱۴۰۳ ساعت 8:21 توسط زوجه ی حسین
|