من - او - آنها

دیروز رو به خاطر حسین که مریض بود توی خونه ماندم
البته صبح به من گفت برو اگر لازم شد زنگ می زنم بیا
لباس پوشیدم برم
دیدم دخترک این پا و اون پا میکنه
گفت بابا هر روز برام لقمه می گرفت
سفره انداختم- براش لقمه گرفتم
داشت می رفت دیدم
دل دل می زنه

رفتم تو اتاق دیدم حسین بهتره
ولی دلم نیامد برم
لباس در اوردم

اومدم به دخترک گفتم نگران بابا نباش
من پیشش می مونم مراقبش هستم

رفت
اومدم پسرک رو بیدار کردم
بردش دکتر
تا ظهر نیامدن
منم غذا درست کردم
سوپ گذاشتم
کارهای عقب افتاده خودم رو انجام دادم


حسین که اومد گفتم
به مدرسه زنگ بزن بگو خوبم
دخترک دلش می ترکه تا بیاد
زنگ زد


پسرک خواهرش رو برد خونه عمه خودش هم رفت کلاس

ما هم استراحت
شب پسرک انتظار داشت شام پخته باشم
دوست داشتم
ولی نمی تونستم

خسته بودم
باید مراقب خودم هم باشم

حرف مردم(پاسخ یک کامنت)

آدم تنها و مجرد باشه بهتره تا با یه مرد باچند تا بچه ازدواج کنه
بچه ی خودی قدر دان نیست چه برسه بچه مردم
زحمت بیخود

پاسخ: اول اینکه چون نوشته ات را بدون سلام اغاز کرده ای
لایق جواب نیستی
اما من با تربیت و اعتقاد خودم رفتار می کنم
دوم اینکه
سلام علیکم
سوم اینکه
خب تشخیص اینکه ادم تنها و مجرد باشه بهتره یا نه به صورت فردی و نسبی و زمانی هست
من هم شاید یک زمان نظر شما رو داشتم
بعدا به دلایلی تصمیمم عوض شد
اگر ادم برای اینکه بچه قدرش رو بدونه زحمت بکشه بله
حتی اگر ادم بچه بیاره برای عصای دست پیریش
هم به خودش ظلم کرده هم به اون بچه

اما خدایی بالای سر هست که قدر می دونه
حتی اگرخدا هم نبود
انرژهای طبیعت
خوبیهات رو به خودت بر میگردون
پس هیچ زحمتی بیخود نیست